تبليغاتX
نشریه الکترونیکی افشا (بهائیت) <-BlogTitle->

 

 

 

 

 

 

  اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !  اين وبلاگ را به ليست علاقه مندي هاي خود اضافه كنيد !  ارتباط از طريق ياهو مسنجر !  

دوستان

لوگو دوستان

لينک هاي روزانه
خبرنامه
جستجو در وبلاگ

براي جستجو در اين صفحه کلمه کليدي خود را در کادر زير وارد نماييد


نظرسنجي
لينك هاي ورودي
افشای یک سند تاریخی در اثبات حمایت دولت روسیه تزاری از بهائیت

اسناد و مدارک متعددی در کتب تاریخی دوران قاجاریه و حتی کتب تاریخی خود بهائیان نظیر قرن بدیع و تاریخ نبیل زرندی و .... همگی بیانگر حمایت کامل دولت روسیه تزاری از جریان انحرافی بابیت و بهائیت می باشد.

دامنه این حمایتها تا آن حد گسترده بود که حکومت قاجار بارها به طور دیپلماتیک به دولت روسیه اعتراض میکرد و یا مراتب گله مندی خود را ابراز میداشت ولی دولت استعمارگر روسیه به علت نفوذ در دربار و ضعف حکومت قاجار و اهمیتی که به جریان بابیه و بهائیت برای ایجاد تفرقه داخلی و شکستن وحدت ملی ایرانیان می داد، نوعا به این اعتراضات توجهی نمیکرد. گزارشات ارسالی از سرکنسولگری ایران در عشق آباد که محل تجمع بهائیان تحت حمایت روسیه شده بود همواره مورد اعتراض وزارت خارجه ایران قرار داشت و چون این گزارشات به اطلاع ناصرالدین شاه هم می رسید، وی را شدیدا عصبانی و نگران میکرد. در نحوه عکس العمل به این گزارشات سند تاریخی وجود دارد که ناصرالدین شاه به دستخط خودش نوشته و از وزارت خارجه و سرکنسول ایران در عشق آباد می خواهد که مراتب اعتراض دولت ایران از تجمع بهائیان در آن منطقه را به دولت روسیه ابلاغ کند.

اصل نامه :

اصل نامه ناصرالدین شاه به خط خودش

 

 

 

متن نامه :


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 - 13:43

لينك ثابت |

انگلستان و گسترش فرقه بهائیت در ایران (با تاکید بر عصر پهلوی ) قسمت دوم

انگلستان و گسترش فرقه بهائیت در ایران (با تاکید بر عصر پهلوی ) قسمت دوم

محبوبه اسماعیلی ( کارشناس ارشد تاریخ و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد واحد شاهرود،  گروه تاریخ )

 

روابط متقابل انگلیسی ها و بهائیان در عصر پهلوی

با کوتای 28 مرداد 1332 توسط امریکاییان، بهائیان به رغم ادعای غیر سیاسی بودن خویش ، هماهنگ با سیاست های مورد نظر رژیم در جهت تثبیت موقعیت خود تلاش کردند. یکی از اهداف مهم آنان در ایرن دوره ، رسمیت بخشیدن به مسلک بهائیت در ایران بود. بیت العدل اعظم و محفل آن ها تلاش های زیادی کردند تا با ازدیاد نفرات از طریق تبلیغ و گسترش تشکیلات و دادن آمارهای غیر واقعی ، به این هدف دست یابند. علاوه بر این از عوال موثر در خیزش سیاسی بهائیان در عرصه سیاست و نفوذ در ساختارهای اقتصادی،فرهنگی و نظام رژیم پهلوی حمایت کشورهای اروپایی ازعبدالبها در حال دریافت نشان سر از انگلیسی ها جمله انگلیس و امریکا از آنها بود. حضور بهائیان در فلسطین و فعالیت گسترده آنها در این سرزمین در گذر زمان ، شرایط مناسبی را برای آنان فراهم کرد به خصوص در جنگ جهانی اول ، آنها برای تثبیت موقعیت خویش در خارج از ایران نیز رابطه دوستانه ای را با انگلیسی ها علیه عثمانی آغاز نمودند . منابع از همکاری عبدالبهاء و اطرافیانش با ارتش انگلیس و نیز تهیه آذوقه برای آن ها در جریان جنگ ، و بیرون راندن عثمانی از فلسطین گزارش داده اند . بهائیان نمی خواستند مرکزیت سیاسی خود را در حیفا از دست بدهند، از این رو بعد از آن که حیفا در سال 1918 م به تصرف ارتش انگلیس در آمد، عبدالبهاء برای امپراطور انگلستان ، ژرژ پنجم دعا کرد و از این که عدل در سراسر سرزمین فلسطین گسترده شده بر درگاه خداوند شکر گزارد.

 این رابطه سیاسی به آشنایی هر چه بیشتر بهائیان با اندیشه های غربی شد و مسافرتهای رهبران بهائی از جمله عبدالبهاء به اروپا و امریکا غرب زدگی و وابستگی به اندیشه های امانیستی و سکولاریستی و فاصله گرفتن از هویت دینی وملی و با ماهیت کاملا غربی در زمان رژیم پهلوی وارد عرصه سیاست شدند وانگلیسی ها از بهائیان به عنوان نوماسیون حمایت کردند.

درعصر پهلوی نیز به دلیل نفوذ گسترده امریکایی ها در ایران، انگلیسی ها در رقابت با آنها انجمن ها و لژهای فراماسونری را در شهرهای مختلف ایران گسترش دادند، زیرا در عصر مشروطه انگلیسی ها از طریق این انجمن ها به موقعیت های قابل توجهی دست یافته بودند در عصر پهلوی به دلیل فعالیت این انجمن ها انگلستان موفق شد بین سال های 1332-1342 روابط خود را با ایران تجدید کرده در رقابت خود با امریکا به پیشرفت های قابل ملاحظه ای دست یابد. اسناد منتشر شده، خبر از تشکیل لژ بزرگ اسکاتلند می دهد که بسیاری از لژهای  ایرانی ، از جمله سیزده لژ انگلیسی در ایران را پوشش می داد. بهائیان با ورود به این لژها، تسلط برحساس ترین نهادها و وزارتخانه های کشور را به آسانی برای خود فراهم نمودند. آن ها در حرکت های سیاسی خویش ، مراکز آموزشی کشور را در خدمت خویش آوردند و با تکیه برالگوهای مدیریت غربی، طرح ریزی، تصمیم گیری و برنامه ریزی ها را برعهده گرفتند .

از دیدگاه فراماسونرها و بهائیان برنامه ریزی آموزشی باید به گونه ای باشد که به ضرر بهائیان و فراماسونرها و به طور کلی غرب تمام نشود و به عبارت دیگر برای ایران، استقلال و خودکفایی به وجودنیاورد. در دوارن رژیم پهلوی بهائیانی که عضو لژ فراماسونری بودند، حضور گسترده ای در راس نظام آموزشی کشور و ریاست دانشگاه ها داشتند یا تدریس درکلاس های درس را بر عهده گرفتند. ذبیح الله قربان، رئیس دانشگاه شیراز و عضو لژ حافظ، منوچهر تسلیمی، عضو لژ ابن سینا که بعدها به ریاست دانشگاه تبریز رسید و کامبیز قربان استاد دانشگاه کشاورزی شیراز و عضو لژ حافظ از جمله بهائیانی بودند که به ازای خوش خدمتی رهبران بهائی نسبت به انگلیسی ها، در سیاست گذاری های فرهنگی کشور نقش مهمی ایفا کردند. در چنین شرایطی نظام آموزشی  کشور نمی توانست از چارچوب تحمیلی خارج شود  و در خدمت توسعه جامعه ایران قرار گیرد. بنابراین باید گفت که یکی از عوامل موفقیت بهائیان در ایران عصر پهلوی، پیوند آن ها با فرماسونری و لژهایی است که از سوی انگلیسی ها اداره می شد. بهائیان به عنوان فراماسونری از طریق این لژها توانستند علاوه بر نفوذ در مراکز آموزشی، در مراکز کلان  تصمیم گیری ها هم نفوذ کنند . درتحقیقات ساواک روشن شده بود که فراماسونری در حال تجدیدسازمان است و هدف آن گسترش لایه های نفوذ در مراکز کلان تصمیم گیری هاست، روشی که با روال سیاست گذاری های استعماری انگلیس هم خوانی داشت، زیرا برنامه انگلیسی ها تجدید فعالیت جاسوسی ،نظیر سازمان های مختلف فراماسونری بود. آنها همیشه از عمال سیاسی و جاسوس خود تا سر حد مرگ جانب داری و حمایت می کزدند و براساس این اصل می توانستند افراد جدید و ناشناخته ای را برای اجرای مقاصد سیاسی خود در سازمان های مختلف جلب کنند. به سبب استفاده انگلیسی ها از این حربه، امریکایی ها نتوانستند از نفوذ انگلیسی ها وکارگزاران و عاملان آنها در ایران جلوگیری کنند و از حضور ریشه دار و تاریخی آن ها در ایران بکاهند . امضای قرارداد کنسرسیوم نفت که به حل مسئله نفت انجامید وجود شرکت های انگلیسی، حمایت از درباریان و به قدرت رساندن آنها مثل حسین علاء و ورود ایران به پیمان سنتو که نفوذ انگلیسی ها را در خاورمیانه گسترش می داد، تاسیس بانک ایران و انگلیس، عقد قراردادهای فرهنگی- تجاری و نفتی بین ایران و انگلیس، ره آورد سیاست گذاری های پنهان فراماسونری در ایران بود. با نفوذ انگلیسی ها در ایران بهائیان شرایط را برای تحقق سیاست های خویش مناسب دیدند و بیش از هر زمان دیگر، راه را برای خودهموار نمودند و برای جلب نظر رژیم پهلوی در مقاطع حساس، هماهنگ با سیاست های مورد نظر آنها در جهت تثبیت موقعیت شاه، گام های موثری برداشتند . تایید انقلاب سفید، همکاری با ساواک ،جلب حمایت دولت های بزرگ از شاه و سلطنت او وعضویت در حزب رستاخیز قسمتی از مواضع سیاسی فرقه مزبور بود. آنها به تدریج نفوذ خود را در دربار افزایش دادند، به خصوص آن که شاه قدرت خود و خانواده اش را مدیون بهائیان می دانست، زیرا در 25 مرداد 1332 در حالی که نظام سلطنتی در حال سقوط بود، پس از فرار شاه و بستگانش ،یکی از عناصر بهائی در امریکا، به نام حبیب ثابت پاسال با تمامی امکانات از شاه و خانواده او پذایرایی کرد که این اقدام ،نفوذ بیشتر شاه و بهائیان را در پی داشت و روز به روز موجب اعتماد و توجهات بیشتر رژیم به آن ها می شد و زمینه ترقی و پیشرفت روز افزون آن ها را فراهم می کرد، آن چنان که بهائیان خود لب به اعتراف گشودند که در هر اداره ایران و تمام وزارتخانه ها یک جاسوس داریم و هفته ای یک بار که طرح های تهیه شده به وسیله دولت به عرض شاهنشاه آریامهر می رسد، گزارش هایی در زمینه طرح ها به محفل های روحانی بهائی می رسد.

هرچند بین سال های 1342- 1344 با قبضه کردن قدرت توسط نیروهای طرف دار توسعه صنعتی به رهبری حسنعلی منصور و امیر عباس هویدا جنگ قدرت بینهویدا نخبگان سیاسی سنتی طرف دار انگلستان به نفع نخبگان سیاسی نوپای طرف دار ایالات متحده امریکا خاتمه یافته تلقی می شد، اما این گونه چالش ها و تنش ها تاثیری در کاهش قدرت بهائیان در دربارنگذاشت، بلکه بهائیان در دسته بندی های سیاسی نیز به سوی کسانی چون هویدا متمایل شدند که خود بهائی بود. بهائیان به کمک انگلیسی ها و امریکایی ها زمینه کسب قدرت و نفوذ در حکومت پهلوی را برای خویش فراهم نموده و با نفوذ هویدا در دربار، در راس هرم قدرت قرار گرفتند و در دسته بندی های سیاسی، دربار شاه را به سوی خویش متمایل ساختند. پیشرفت بهائیان در حکومت پهلوی زمانی به اوج خود رسید که امیر عباس هویدا به عنوان نخست وزیر شاه کابینه خود را که متشکل از بسیاری بهائیان بود تشکیل داد. او که - براساس اسناد منتشر شده ساواک – از سوی بهائیان به عنوان کدخدای کوچک بهائیان معروف بود فرزند عین الملک از کارگزاران وزارت خارجه حکومت پهلوی اول بود که در به قدرت رسیدن رضا خان نقش اساسی داشت و به همین دلیل، محمد رضا شاه را وامدار هویدا و بهائیان نموده بود.

حسین فردوست در خاطرات خویش به نفوذ زایدالوصف فرقه ضاله بهائیت در تمام شئون مملکت در دوران هویدا اشاره دارد و آن جا که از طبیب مخصوص شاه به نام دکتر ایادی سخن می گوید به تلاش این پزشک در قدرت بخشیدن به بهائیان می پردازد. به گفته او ایادی در دوران هویدا  تا توانست وزیر بهائی وارد کابینه کرد به گونه ای که تمام ایرانیان رده بالا در ایران و در خارج بر این باورند که سلطان واقعی ایران، دکتر ایادی بود و در زمان حاکمیت او بهائی ها در مشاغل مهم قرار گرفتند و در ایران بهائی بیکار وجود نداشت.

جواد منصوری نیز در کتاب خویش فهرستی از اسامی اشخاص نظامی و غیر نظامی را که در سال 1339 تهیه شده، آورده است که نشان دهنده اشغال غالب پست های اطلاعاتی، امنیتی، سیاسی،فرهنگی و اقتصادی کشور توسط بهائیان بوده است. آن ها با ایجاد تشکیلات گسترده و با برنامه ریزی های دقیق و برای محافل بهائی سعی در تبلیغ فرقه خود در ایران نمودندو نمایندگانی را به شهرهای مختلف ایران فرستادند. این تشکیلات که به نام جریان نوماسونی در ایران معروف بود، مرکز آن در حیفا در کنار حکومت اسرائیل است که با تلاش فراوان شوقی افندی از سوی صهیونیست ها به رسمیت شناخته شده بود در اداره این تشکیلات از تفکرات صهیونیستی بسیار بهره برداری شده است وانجمن های فراماسونری یهودی که این تشکیلات را اداره می کردند از مضامین و سروده هایی که در کتاب تورات توسط یهودیان خوانده میشد، زیاد استفاده می نمودند.

این گونه پیوندهای نزدیکی که بین صهیونیست ها و بهائیان ایجاد شد ، راه را برای نفوذ هر چه بیشتر اسرائیل در ایران هموار نمود و سیاست رژیم پهلوی را به سوی صهیونیست ها متمایل ساخت وایران تنها کشور اسلامی بودکه به رغم تمام اعتراضات دیگر کشورهای اسلامی به عنوان تنها پایگاه صهیونیسمم در خاور میانه مطرح شد. هر چند با نفوذ امریکایی ها در ایران از نفوذ انگلیسی ها کاسته شد، اماصهیونیسم که از فرقه های ساختگی انگلیسی ها در مذهب یهودیت بود، توانست با حمایت بهائیان وارد ایران شود و به عنوان یک  مهره انگلیسی، کاهش قدرت آن ها را در ایران جبران کند. روابط ایران با رژیم صهیونیستی اسرائیل که یکی از عوامل گسترش انقلاب اسلامی بود موضوعی است که تحقیقات مستقلی را می طلبد و در حوضه این مقاله نمی گنجد.

 


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|پنجشنبه دوم مهر 1388 - 10:20

لينك ثابت |

معدوم شدن سند جانشینی شوقی توسط روحیه خانم
در سایت بهائیان ارتدکس عنوان شد:
"...هنگامی که [ شوقی]در لندن تشریف داشتند و به بیماری مهلک آنفولانزای آسیائی مبتلا گشتند و طبق نوشته روحیه خانم پزشک معالج به ایشان اظهار داشت که از رادیو شنیده است که در طی هفته گذشته دویست نفر در اثر این بیماری فوت شده اند ایشان به احتمال خیلی زیاد آخرین پیام خود را به میسن ریمیدنیای بهائی مرقوم داشته یا انکه آنرا به روحیه خانم دیکته فرموده و ضمن آن نحوه انتصاب جانشین خود میسن ریمی را با انتصاب به ریاست بیت عدل جنینی تشریح نموده بودند اما روحیه خانم به هر دلیلی که فقط خود او میدانست آن سند را معدوم نموده باشد..."
مراجعه کنید به تاپیک "بیت العدل همچنان در چالش" ص3
متن پاسخی که توسط بهائیان ارتدکس به یک خواننده داده شده است:



پاسخ به یک خواننده

"اولین ولی امرالله با اعلامیه نهم ژانویه 1951 خود تشکیل شورای بین المللی بهائی را به دنیای بهائی اعلام کرد و مشخص نمود که جنین بیت العدل اعظم است و درتلگرام مورخ دوم مارچ 1951 بهائیان دنیا را از انتصاب میسن ریمی به ریاست شورای بین المللی بهائی آگاه نمود.

ریاست بیت عدل اعظم یا بین المللی در حالت جنینی مقامی است که فقط ولی امر آینده میتواند تصدی نماید، بیت العدل بدلی وکاذب میکوشد که با القاء و تلقیح دروغها ومطالب نادرستی که منتشر میکند از شوقی افندیاهمیت و مقام آن شورا و ریاست آن بکاهد و آن را کم اهمیت جلوه دهد. بهتر است برای دانستن مقام آن شورا اعلامیه مذکور و توقیعات شوقی افندی 1957-1951 را مطالعه نمائید .

رئیس و تمامی اعضای شورای بین المللی بهائی توسط ولی امر الله منصوب گشتند ، احدی اجازه ندارد که منصوب ولی امرالله را عزل نماید یا شورائی را که تشکیل داده است منحل سازد اما ایادی سابق که اطاعت از روحیه خانم را بر اطاعت از حضرت عبدالبهاء واولیاء امرالله ترجیح دادند آن شورا منحل نموده وبجای آن یک شورای ساخته و پرداخته خودشان را قرار دادند در صورتیکه درالواح وصایا یا الواح ونصوص دیگر چنین حقی به آنها داده نشده بود.

بر اساس الواح وصایا هریک از اولیاء امرالله موظفند که جانشین خود را در زمان حیات خویش تعین نمایند و این یک وظیفه حتمی و لازم الاجرا است زیرا میثاق حضرت بهاءالله است در هیچ جای الواح وصایا چنین چیزی پیش بینی یا حتی اشاره نشده که ولی امرالله بتواند جانشین برای خود انتخاب نکند میفرمایند " باید " تعین نماید ، هیچ جای تردیدی باقی نگذاشته اند بعلاوه فرموده اند:

" حصن متین امر اللّه باطاعت مَنْ هو ولیّ امر اللّه محفوظ و مصون ماند"

باید ولی امرالله وجود داشته باشد تا از او اطاعت شود تا حصن متین امرالله محفوظ و مصون ماند.

این موضوعی است که شوقی افندی هم مورد تاکید قرار داده است :

" هر گاه ولایت امر از نظم بدیع حضرت بهآءاللّه منتزع شود اساس این نظم متزلزل و اِلی الأبد محروم از اصل توارثی میگردد که به فرموده حضرت عبدالبهآء در جمیع شرایع الهی نیز بر قرار بوده است"

(دور بهائی صفحه 79)

" بدون این مؤسّسه وحدت امر اللّه در خطر افتد و بنیانش متزلزل گردد و از منزلتش بکاهد و از واسطه فیضی که بر عواقب امور در طی دهور احاطه دارد بالمرّه بی نصیب ماند و هدایتی که جهت تعیین حدود و وظائف تقنینیّهء منتخبین ضروری است سلب شود"

(دور بهائی صفحه 80)

ملاحظه میفرمائید که بدون ولی امرالله دیانت بهائی نمیتواند وجود داشته باشد آنچه را که در حال حاضر دیانت بهائی میپندارید (تحت تسلط بیت العدل بدلی) نسخه بدلی و تغیریافته آن دیانت است که روز به روز از دیانت اصلی وحقیقی بهائی بیشتر فاصله میگیرد.

نه بنده و نه شما و نه هیچ کس دیگری حق ندارد که بگوید شوقی افندی جانشین خود را چگونه باید تعین میکرد ایشان مصون از خطا بودند و جانشین خود را بنحوی تعین فرمودند که علیرقم عهد شکنی و اعمال خلاف روحیه خانم و ایادی سابق برای مومنین حقیقی شناختن جانشین میسر بود بعلاوه این امکان را نباید نادیده گرفت که هنگامی که در لندن تشریف داشتند و به بیماری مهلک آنفولانزای آسیائی مبتلا گشتند و طبق نوشته روحیه خانم پزشک معالج به ایشان اظهار داشت که از رادیو شنیده است که در طی هفته گذشته دویست نفر در اثر این بیماری فوت شده اند ایشان به احتمال خیلی زیاد آخرین پیام خود را به دنیای بهائی مرقوم داشته یا انکه آنرا به روحیه خانم دیکته فرموده و ضمن آن نحوه انتصاب جانشین خود میسن ریمی را با انتصاب به ریاست بیت عدل جنینی تشریح نموده بودند اما روحیه خانم به هر دلیلی که فقط خود او میدانست آن سند را معدوم نموده باشد.

اینکه وقایع بعد از صعود را امتحان الهی دانسته اید درست است اما باید توجه فرمائید که در یک امتحان ممتحن از شما انتظار دارد که مطالبی که به شما تدریس گشته بلد باشید لذا سئوالها در رابطه با مطالب تدریس شده بوسیله معلم است و جواب بی ربط سبب رد شدن در امتحان خواهد بود، دروسی که بشما آموخته شده به قرار زیر است:

" الواح وصایا توام با کتاب اقدس بمنزله گنجینه گرانبهائی است که عناصر بی‌نظیر مدنیت الهیه را که تاسیسش مقصد اصلی دیانت بهائی است در بر دارد" (نظم جهانی بهائی: صفحه ۹)

آنچه حضرت عبد البهاء در الواح مبارک وصایای خود مرقوم داشته اند حتمی الوقوع بوده وبه مرحله اجرا درخواهد آمد اولین ولی امرالله میفرمایند:

"وعود الهیه و بشارات سامیه که از قلم اعلی و کلک ملهم موید مرکز عهد ومیثاق نازل گشته بمدلول این آیه مبارکه حتمی الوقوع است. قوله الاحلی: " وآنچه از قلم جاری البته ظاهر شده وخواهد شد ولایبغی من حرف الا وقدیراه المنصفون مستویا علی عرش الظهور"... "

(توقیع 6 مارچ 1925 )

بر طبق اوامر مبارک اولیاء امرالله موظف ومکلفند که جا نشین خود را در زمان حیاتشان تعین نمایند و این نه تنها امری دلخواه نیست بلکه الزامی واجباری است.

"ای احبای الهی باید ولی امرالله درزمان حیات خویش من هو بعده راتعین نماید"

" حصن متین امر اللّه باطاعت مَنْ هو ولیّ امر اللّه محفوظ و مصون ماند"

بر اساس الواح مبارک وصایا و بر اساس توقیعات و تبینات شوقی افندی اولین ولی امر بهائی تا پایان دوران دیانت بهائی که از هزار سال کمتر نخواهد بود ولایت امرالله تسلسل و ادامه خواهد داشت.

" و شخص معیّن باید مظهر تقدیس و تنزیه وتقوای الهی و علم و فضل و کمال باشد."

میسن ریمی بهترین شخصی بود که واجد شرایط تعین شده در الواح وصایا بود و برای همین از میان کلیه مومنین توسط شوقی افندی به ریاست شورای بین المللی بهائی منصوب گشت او همواره مورد توجه و عنایت خاص حصرت عبدابهاء وعلاقه واحترام شوقی افندی بود

اولین ولی امر بهائی در توقیع مورخ بیست وسوم نوامبر 1951 پیش بینی نمود که شورای بین المللی بهائی در حین نقشه دهساله 1957-1953 سرپرستی محافل ملی را بعهده خواهد گرفت..."


http://www.iranbahai1.blogfa.com/post-55.aspx


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 - 13:2

لينك ثابت |

معرفی وبلاگ " کتابخانه مرجع بهائیت شناسی"
وبلاگ "کتابخانه مرجع بهائیت شناسی " با هدف دسترسی کاربران محترم اینترنت جهت آشنایی با  حقیقت فرقه ضاله بهائیت و دنلود کتابهای انتشار یافته و بعضا کمیاب در این زمینه راه اندازی شده و از بدو شروع تا به حال توانسته است نظر بسیاری از علاقه مندان را به خود جلب کند. قالب زیبا و جذاب وبلاگ و همچنین دنلود سریع و رایگان این کتابها از جمله خصوصیات بارز این وبلاگ مفید  است و به همه عزیزان توصیه می شود حتما از این وبلاگ ارزشمند بازدید کنند. در اینجا از مدیر محترم این وبلاگ تقدیر و تشکر می گردد.

کتابخانه مرجع بهائیت شناسی


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 - 13:9

لينك ثابت |

بهائيت فرقه ای خرد ستیز (از زبان هرمان رومر منتقد آلماني)
بهائيت از زبان هرمان رومر منتقد آلماني
به گزارش "شیعه نیوز" به نقل از فارس، هرمان رومر (Hermann Roemer) متكلّم روحاني پروتستان، در هشتم جولاي 1880 در اشتوتگارت آلمان متولد شد. رومر بين سال هاي 1898 تا 1902 در دانشكده الهيات و فلسفه دانشگاه هاي توبينگن و هال به تحصيل پرداخت و از محضر اساتيد به نامي چون پروفسور هرينگ، هگلر، هول، كالر، رايشله، اشلاتر و زيبولد بهره برد. پس از پايان تحصيلات در كسوت استاد الهيات در شهر باسلر به فعاليت هاي دين پژوهي مشغول شد و در سمينارهاي دين شناسي پروتستان در اشتوتگارت به فعاليت پرداخت. در همان دوران به پيشنهاد دانشكده الهيات توبينگن، رياست سمينارهاي تخصصي و پژوهشي انجيلي را نيز بر عهده داشت.

هرمان رومر، خود در بيان اهداف تحقيقاتي خويش خاطر نشان مي‌كند كه "در سال 1907 شاهد تأسيس انجمن بهائيان اشتوتگارت بودم و همواره نياز به يك پژوهش عملي، جهت پاسخگوئي به تبليغات بهائيت در آلمان را احساس مي‌كردم." بدين منظور رومر كتاب خود تحت عنوان "بابيت و بهائيت، پژوهشي در تاريخ مذاهب اسلامي" را تأليف كرد. كتاب او "Die Babi- Behai, Eine studie zur religionsgeschichte des Islams" در واقع، رساله دكتراي او بود كه در سال 1911 به دانشكده عالي فلسفه دانشگاه توبينگن ارائه شد. اين كتاب اولين اثر او درباره بابيت و بهائيت نبود؛ وي در سال 1908 مقاله اي در نقد بهائيت (1) و در سال 1910 به دنبال تحقيقاتي در خصوص تاريخ تبليغات مذهبي در آلمان، مقاله اي تحت عنوان "تبليغات مذاهب آسيايي در مغرب زمين" را به رشته تحرير درآورد (2). در سال 1912 چاپ مشابهي از كتاب رومر تحت عنوان "بابيت و بهائيت، آخرين فرقه منشعب از اسلام Die Babi-Behai " The latest Mohammedan sect " منتشر شد.

آثار رومر، اولين آثار عمده در موضوع بابيه و بهائيت بود كه در آلمان منتشر مي شد؛ و علاوه بر مطالعات تاريخي، حاوي تحقيقات گسترده اي در نقد و بررسي تعاليم بابي و بهايي نيز بود. محور اصلي كتاب "بابيت و بهائيت، پژوهشي در تاريخ مذاهب اسلامي" بررسي اصول بنيادي تعاليم بابي و بهايي در شناخت خدا، مظهريت، مقام انسان و رستگاري بود. آثار او در نقد و بررسي فلسفي و كلامي تعاليم بابيت و بهائيت، بصورت قابل توجهي از سبك و انديشه هاي "ايگناز گولدزيهر" تأثير پذيرفته بود.

از جمله منابع تحقيقات كتاب رومر آثار گوبينو، براون، گويارد، نولدكه، هوآرت، اوئن هايم، گولدزيهر، نيكولا، نيكلسون، كبلر، كرمر، ريشتر، اولد نبرگ، زيبولد، اشراينر، زيلر و نيز آثار مؤلفان بهايي و گزارش مسيونرهاي مذهبي از ايران است. كتاب رومر، همچنين مورد استناد و استفاده محققان بسياري قرار گرفته است: از جمله پژوهشگراني كه از كتاب رومر در تحقيقات و تأليفات خود در سطح گسترده اي استفاده كردند عبارتند از: روزنكرانتس، فلاشه ، پل شورلن، ريچارد شافر، فيچيكيا.

نيكولا توفيق از محققان برجسته بهايي آلمان در كتاب " DER information als method " بيان مي كند كه اثر رومر، سند منحصر بفردي از دوران خود در اروپاي آلماني زبان مي باشد و بي ترديد واجد اهميت تاريخي است و از آن مي توان به عنوان مأخذ مستقيم مطالعات بابي و بهايي استفاده كرد.

كتاب هرمان رومر شامل چهار فصل و دو ضميمه است كه فصل اول آن، طولاني ترين بخش كتاب را تشكيل مي دهد. نويسنده در اين فصل به مباحثي پيرامون آغاز جنبش بابي تا مسئله جانشيني علي محمد باب مي پردازد. در اين فصل، رومر موضوعاتي چون پايه گذاري بابيت در شيخيه، توصيف مقام باب به عنوان شيعه كامل در آراء شيخيه، بررسي تاريخي تمايلات صوفي مآبانه در بابيه، رخنه تعاليم كاباليستي در بابيه، بررسي نگرش بابيه در مورد پيامبري، كاربرد تأويل در آثار بابيه و عنصر سياسي در آن نهضت را مطرح مي كند. فصل دوم كتاب، معطوف به بررسي نقش رهبري ميرزا حسينعلي نوري در تغيير شكل جامعه بابي به بهائي در دوره اقامت او در بغداد و اِدِرنه است. در اين بخش، نويسنده به بررسي مباحثي چون بررسي آثار او در بغداد، تأثيرپذيري اش از صوفيه، الواح و مكتوبات او و موقعيت داخلي و خارجي جامعه بابي مي پردازد.

فصل سوم كتاب نيز به نحوه شكل گيري بهائيت در عكّا و نقد برخي احكام بهائيت و موضوعاتي چون شكل گيري كتاب اقدس، حقوق جزاء در بهائيت، بررسي آثار حسينعلي نوري در عكا، شكل گيري و تحولات فرقه در ايران و ارتباطات بهائيان با ايران اختصاص دارد. نويسنده در فصل چهارم كتاب به رهبري عبدالبهاء تا سال 1908 مي پردازد و مباحث سياسي ـ تاريخي بهائيت را در ذيل عناويني چون عباس افندي، رهبر فرقه و نقش آن در توسعه بهائيت، عباس افندي و تعاليم فرقه اي، تبليغات بهائيت در اروپا و آمريكا، عملكرد عبدالبهاء در انقلاب مشروطيت ايران را مطرح مي كند.

نويسنده در ضميمه اول كتاب به بررسي قرابت معنايي ميان فرق و مذاهب مي پردازد و تأكيد اصلي را بر نزديكي ميان فرقه بكتاشي و بابيه و بهائيت قرار مي‌دهد. رومر اين قرابت معنايي را در مباحثي چون اشارات تمثيلي مذاهب، ظهور خداوند در مقاطع زماني و مسئله حلول جستجو مي‌كند. ضميمة دوم كتاب هم اختصاص به جريانات مشابه در جهان اسلام و هند دارد و دراين ارتباط نويسنده به بررسي خاستگاه و اهداف فرقه، ريشه صوفي گري، بررسي فرقه احمديه و مقايسه آن با بابيه و بهائيت مي‌پردازد.

نظري اجمالي بر محتواي كتاب:
رومر در اثر خود به گرايشات شبه عرفاني و صوفي مآبانه بهائيت اشاره مي كند و معتقد است كه بهائيت گياهي دريايي است كه در باتلاق جهان صوفي گري رشد و نمو كرده است. او معتقد است كه "بهائيان با تمايلات و گرايشات صوفي مآبانه از عبدالبهاء بُت ديگري ساخته اند كه در لباسي امروزي نمايان شده است." (3) به اعتقاد او بهائيت مسلكي درويش مآب است و تنها به لطف تقارن با جنبش هاي فرهنگي تجددگراي خاورميانه بوده است كه لباسي مدرن برتن كرده و مي كوشد تا پيوندهاي خود را با ساير حلقه هاي تصوف پنهان نمايد. رومر، گرايشات شبه عرفاني بهائيت را بسيار عميق و گسترده مي داند و معتقد است كه نگرش بهاء الله در لوح حكمت به فلاسفه، نگاهي سطحي است. به علاوه، تعبيري كه براي فلاسفه بكار برده است (تئوزوفيست يا عارف) نشان مي دهد كه او فلسفه را با عرفان يكي مي پنداشته و شناخت درستي از تفاوت آنها نداشته است.(4)

رومر، بابيه و بهائيت را گنوسي، ثنويت‌گرا و داراي ساختاري فرقه‌اي و خرد ستيز مي‌داند كه از علوم رمزي و تأويلي اسماعيلي، حروفي، كابالا و دراويش بكتاشي متأثر است. او معتقد است كه تعاليم بهائيت نسبت به شناخت خدا، مظهريت، مراتب صدور و فيض، همه از نوعي تلقي نوافلاطوني و گنوسي تأثير پذيرفته‌اند. (5)

رومر در بررسي سفر تبليغاتي عبدالبهاء به آمريكا، بهائيت در آمريكا را صوفي گري آخر الزماني ـ آپوكاليپتيك ـ معرفي مي‌كند كه حسينعلي نوري در نزد آنان مسيح باز گشته يا حتي خود خدا، جلوه مي‌كند. او معتقد است كه بهائيت در فرانسه، خاستگاه يهودي دارد بطوري كه دريفوس يهودي، نقش بسيار مهمي را در سفر عبدالبهاء به پاريس ايفاء كرد و تشكيلات جهاني "آليانس ـ اسرائيليت" به واسطه كمك هاي همه جانبه خود به يهوديان در شرق، تبديل به پلي براي نفوذ بهائيت به فرانسه شد. رومر به علاوه تأكيد داشت كه يهوديان ايراني در داخل ايران، براي به چالش كشيدن اسلام، فرقه بهائيت را متحد خود يافته و هم پيمان خويش تلقي مي‌كردند. (6)

از ديدگاه هرمان رومر، در جريان انقلاب مشروطيت ايران، بهائيت با شعار جهان وطني آرمان گرايانه و غيرواقعي خود به علائق ملي و منافع ايرانيان خيانت كرد. در اين ارتباط، رومر اشاره مي كند كه "عباس افندي، عملاً بر ضد نهضت مردم سالاري ايرانيان دسيسه كرد و با ديپلمات هاي روسي و انگليسي سازش و تفاهم داشت" به گونه اي كه به بهائيان شهرهاي تهران و تبريز، به شدت توصيه كرده بود كه از محمدعلي شاه جانبداري كنند و به علاوه آنها را از شركت در نهضت مشروطيت ايران نيز بازمي داشت. رومر همچنين تأكيد مي كند كه با پيروزي انقلاب مشروطه، نادرستي ادعاي عباس افندي كه براي محمدعلي شاه، حكومتي طولاني و خوشايند را پيشگويي كرده بود، بر همگان روشن شد. رومر با يادآوري فشارهاي وارده از سوي روسيه و انگلستان به ايران و اتحاد آن دو قدرت در تقسيم خاك آن به دو حوزه نفوذ در 1907 بيان مي‌دارد كه روابط عبدالبهاء در عكاء با ارتش هاي خارجي و كارگزاران آنها در ايران، چيزي جز يك خيانت بزرگ به كشور ايران نبوده است. (7)

پي نوشت ها:
1-DER Bahaismus , in Evangelisches Missions - Magazin ,new series , vol .52,pp.321-31.
2- Die propaganda fur asiatische religionen im Abendland: in Basler missionsstudien , issue 10,pp.45-55.
3- Der Behaismus , p.331.
4- فصل اول 10,20,22,31,38,48,49,57
فصل دوم 74,88,90,103
فصل سوم 112,114 -117,119,121,124,131,132,133
فصل چهارم 149f.,152,160f,174,176
5- فصل اول 9,13,21,22,24f.,31f,32f.,38,43,44,45,49,51
فصل دوم 71
فصل سوم 109,111,113,118,131,139,144
فصل چهارم 148,154,160,161ff.,164,166,167, 168,169,172,173,175,176,178,179,180
6- فصل چهارم 149,150
7- فصل چهارم 157 به بعد.

*پژوهشگر: لطف الله لطفي

 


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|شنبه نهم آذر 1387 - 13:22

لينك ثابت |

مهناز رئوفي، بهايي مسلمان شده در گفت وگو با «ايران»

قبله فرقه ضاله بهائيت، اسرائيل است
مهناز رئوفي، بهايي مسلمان شده در گفت وگو با «ايران»:

نويسنده: محسن يزدي قلعه

مهناز رئوفي متولد ۱۳۴۹ در سنندج است. از سادات طباطبايي است ولي به واسطه اين كه پدرش بهايي بود او نيز بهايي ماند. مي گويد اگرچه اجداد او از مسلمانان سرشناس و صاحب احترام و معتمد بودند و هم اكنون آرامگاه هاي آنان مورد تكريم مسلمانان است ولي پدربزرگ هاي او به مسلك بهائيت درآمدند. او، برادرانش، همسر برادران و خواهرانش از اعضاي فعال تشكيلات بهائيان بودند به شكلي كه برادران او هم اكنون نيز از سران بهائيت در ايران محسوب مي شوند.رئوفي اسلام آوردنش را تنها خواست و لطف خدا مي داند و وقتي از اين مسئله سخن به ميان مي آورد احساسات و شوق كاملاً بر بيانش غالب مي شود اگرچه به اين واسطه هزينه سنگيني را نيز پرداخت كرده است. او مي گويد: اگرچه فردي بسيار عاطفي و وابسته به خانواده هستم ولي به واسطه خروج از بهائيت از خانواده طرد شدم و اجازه پيدا نكردم كه بعد از سالها خانواده ام را ملاقات كنم و پدرم هم در اين سالها از دنيا رفت و اين اتفاق نيز برايم خيلي سنگين بود. با اين حال او اين مسئله را به جان خريد و حاضر شد براي يافتن حقيقت هزينه آن را نيز پرداخت كند.
    
    اجازه بدهيد ابتداي مصاحبه را با يك تاريخچه مختصر از فرقه بهائيت آغاز كنيم.
    پيدايش بهائيت از سال ۱۲۶۰ با ادعاي جواني به نام سيدعلي محمد كه خود را ملقب به «باب» كرد آغاز شده است. سيدعلي محمد باب ابتدا ادعاي مهدويت و سپس ادعاي خدايي نمود. اين شخص بعد از ۹ سال كه توانست پيرواني را براي خود دست و پا كند، توسط اميركبير در تبريز اعدام شد. ميرزا حسينعلي نوري از پيروان باب بود كه پس از اعدام وي ادعاي «من يظهر اللهي» كرد و گفت كه باب مبشر من بوده و من مهدي موعود هستم و به اين شكل ادعاي مهدويت نمود و خودش را بهاءالله و پيروانش را بهايي ناميد. بعد از بهاء، پسرش به نام عباس افندي كه خودش را «عبدالبهاء» يعني بنده بهاء ناميد جانشين وي گرديد و پس از او نيز شوقي افندي كه نوه دختري عبدالبهاء بود اداره امور بهائيان را برعهده گرفت. پس از اين سه نفر و تا امروز زعامت بهائيان برعهده «بيت العدل» است. «بيت العدل» مركزيتي متشكل از ۹ نفر است كه توسط شوقي افندي تشكيل شد چرا كه او صاحب فرزندي نشد تا رهبري بهائيان را برعهده بگيرد. تمام دستورات اداري و حقوقي و در كل تمام مسائل بهائيان از «بيت العدل» صادر مي شود و همه بهائيان تابع محض اين ۹ نفر هستند. بهائيان اين ۹ نفر را مصون از هرگونه خطا مي پندارند و جمع آنها را (نه تك تك) بري از هر اشتباهي مي دانند.
    يعني معتقدند اين ۹ نفر معصوم هستند
    مي گويند كه اين عده ملهم به الهامات غيبيه هستند و عصمت دارند و هر دستوري كه از سوي آنها صادر شود از طرف خداست و بايد بدون چون و چرا انجام داد.
    اين عده چگونه انتخاب مي شوند
    توسط خود بهايي ها انتخاب مي شوند.
    بيت العدل در كجا قرار دارد
    در اسرائيل. خود بهاء هم در اسرائيل فوت كرد و جالب است بدانيد كه او مي گفت كه قبله بهائيان من هستم و بايد به طرف من نماز بخوانيد و طبعاً وقتي هم كه فوت كرد قبرش در اسرائيل بود و الآن قبله همه بهائيان به طرف اسرائيل است.
    وقتي بهاء زنده بود چطور به طرف او نماز خوانده مي شد
    اين جزو سؤال هاي پاسخ داده نشده است كه چطور مي شود رو به يك انسان زنده نماز خواند يا اين كه خودش چطور نماز مي خوانده است! او ادعاي خدايي داشت ولي در برخي متون از خدا استمداد مي كرد. وقتي از او دليل اين مسئله را مي پرسيدند كه چرا تناقض گويي مي كني مي گفت كه شما غافل هستيد ظاهر من باطن مرا مي خواند و باطنم ظاهرم را!
    رابطه اين فرقه با رژيم صهيونيستي به چه شكل است
    طبعاً «بيت العدل» به عنوان مهمترين و مركزيت اين فرقه در سرزمين هاي اشغالي است و فعاليت هاي گسترده اي داشته و به لحاظ اقتصادي منافع زيادي دارد.
    چطور
    به خاطر اين كه مقبره بهاء آنجاست، بهايي ها دسته دسته به آنجا مي روند و آنجا به حالت يك مكان توريستي درآمده است و طبعاً درآمد مناسبي هم دارد. ضمن اين كه خود بهايي ها هر ۱۹ روز يكبار با بهانه هاي مختلف پول جمع مي كنند و به اسرائيل مي فرستند. به غير از اين «بيت العدل» از دادن ماليات به دولت اسرائيل معاف است كه اين خود جاي سؤال دارد. ضمن اين كه اعضاي «بيت العدل» در سال يك يا دو بار با رئيس جمهور اسرائيل ديدار مي كنند. البته اين ملاقات آشكار آنهاست و طبعاً ملاقات هاي غيرآشكار هم زياد اتفاق مي افتد. بايد عرض كنم منافع صهيونيست ها با بهائيان مشترك است و آن از بين بردن اسلام است.
    چرا بهاء از همان ابتدا ادعاي اولوهيت نكرد و ابتدا گفت من مهدي موعود هستم و سپس ادعاي خدايي كرد
    اصلاً قبل از ادعاي بهاء ، باب چنين ادعايي داشت و بهاء پيرو باب بود و در اين مورد سكوت كرده بود. پس از اعدام باب عده اي ادعاي «من يظهر اللهي» كردند و گفتند كه باب ظهور آنها را بشارت داده است، بهاء هم گفت كه من در زندان بودم كه يك مرتبه به ذهنم رسيد و به من الهام شد و متوجه شدم كه من پيغمبر بودم و خبر نداشتم!
    پيش زمينه چنين ادعايي از جانب بهاء چه بوده است
    دال گوركي سفير كبير روسيه در ايران با بهاء ارتباط تنگاتنگ داشته و هر وقت او دچار مشكلي مي شده هميشه روسها و انگليس ها وارد صحنه مي شدند و او را از مخمصه نجات مي دادند و اين مسئله كاملاً آشكار بوده و پنهاني نيست كما اين كه در تاريخ آمده زماني كه به واسطه طرح تروري كه بهائيان براي ناصرالدين شاه ريخته بودند و به دليل عدم توفيق عمليات ترور، بهاء به دليل حمايتي كه سفارت روسيه در تهران از او داشت از اعدام و مجازات جان سالم به در برد.
    از طرف ديگر با دقت در تعاليم و اصول اين فرقه ما متوجه مي شويم كه اين فرقه كاملاً ساخته و پرداخته شده و هدفي خاص را دنبال مي كند. با اين پيش زمينه كاملاً مي شود فهميد كه در اينجا كار، كار سياست بوده است كما اين كه اسناد آن نيز به وفور در تاريخ وجود دارد و بايد به اين نكته نيز توجه كرد كه استعمارگران، بهائيت را براي انحراف در شيعه و وهابيت را براي انحراف در اهل سنت ايجاد كردند.
    حتماً شنيده ايد كه عبدالبهاء به واسطه خدماتش به انگليس از اين كشور لقب «سر» دريافت كرد.
    او در كتابش مي نويسد كه آمدن من به ايران سبب الفت ايران و انگليس است و نتيجه به درجه اي مي رسد كه بزودي افراد ايران جان خود را براي انگليس فدا مي كنند. ضمن اين كه نخستين كميسر عالي فلسطين در زمان قيموميت انگليس به پاس قدرداني از خدمات بهائيان در دوران جنگ جهاني اول نشان «شهسوار طريقت امپراتوري بريتانيا» را به عباس افندي (عبدالبهاء) اعطا كرد.
    رابطه بابيت با بهائيت چگونه است
    ابتدا من يك پيشنهادي مي دهم كه شما يك سؤالي را براي بهائيان مطرح كنيد. قطعاً اين سؤال باعث به فكر افتادن اشخاص بي غرض مي شود كه گول بهائيت را خورده اند و آن اين كه اگر باب آمد كه فقط بهاء را بشارت دهد پس چطور انبوهي از تعاليم را با خود آورد كه به هيچ كدام هم عمل نشد.
    چطور
    چون قبل از اجرايي شدن آن باب اعدام شد و بهاء پس از باب تعاليم جديدي را آورد و تمام تعاليم باب را به دريا ريخت و اين مسئله در آثار بهائيان وجود دارد.
    البته يك سري متون از باب وجود دارد كه نشانگر اين است كه باب اختلال عقلي داشته است. اين هم در دسترس همه بهائيان نيست مگر اين كه شخصي جست و جوگر باشد و آن را پيدا كند و به فارسي ترجمه كند و تازه متوجه خواهد شد كه متوجه معني متن نمي شود.
    يعني متون باب قابل ترجمه نيست
    اصلاً صرف و نحو بشدت در آن خدشه دار است. وقتي هم از او پرسيدند كه چرا در نوشته هايت قواعد ابتدايي را رعايت نمي كنيد در جواب گفته بود كه صرف و نحو را من ابداع مي كنم و اين صرف و نحو موجود درست نيست! و آنچه من مي گويم درست است. يا احكام عجيب و غريبي كه در بابيت وجود دارد. مثل اين كه اگر زني از همسر خود بچه دار نشد مي تواند از مرد ديگري بچه دار شود و احكام بسيار چندش آور ديگري كه باب آورد يا اين كه مي گويد همه كتاب ها غير از كتاب باب بايد سوزانده شود يا همه اماكن مذهبي حتي مسجدالحرام بايد تخريب شود و تنها ساختمان و آرامگاه او سالم بماند.
    اينها هيچكدام عملي نشد و قرار هم نبود عملي شود. وقتي از بهائيان مي پرسيد كه اين احكام چرا اينطور است و چرا برخي از آنها حتي قابل فهم نيست مي گويند كه ما كه بابي نيستيم.
    مگر باب را قبول ندارند
    خودشان مي گويند باب بشارت دهنده بهاء بوده است و باب را به عنوان يك مظهر مقدسه و كسي كه ظهور كرده قبول دارند ولي بلافاصله وقتي از احكام ديوانه وار باب سخن به ميان مي آيد آنها مي گويند كه ما بابي نيستيم.
    يعني تناقض وجود دارد
    بله. اين تناقض است چون منشا بهائيت از بابيت بوده است.
    يكي از بحث هايي كه در مورد بهائيت مطرح مي شود ازدواج با محارم است. در اين مورد توضيح دهيد
    اين مسئله در احكام بهائيت به شكلي وجود دارد. بهاير در كتاب اقدس در مورد ازدواج اين طور مي گويد كه ازدواج با زن پدر حرام است و در اين بحث موارد ديگري را نام نبرده است و اين مسئله باعث سؤال مي شود.
    جواب آنها چيست
    مي گويند موارد ديگر در اسلام آمده است و نيازي به اشاره مجدد نبوده است! در صورتي كه نام زن پدر هم به عنوان كسي كه نمي توان با آن ازدواج كرد در اسلام آمده است پس چرا فقط به اين مورد اشاره شده است كه اين سؤالي است كه آنها نمي توانند جواب دهند.
    شيرين عبادي اخيراً گفته كه نبايد بهايي ها تحت فشار باشند چرا كه آنها مسلمان هستند. اين عمدي كه وجود دارد تا بهائيت را شاخه اي از اسلام بنامند در چيست
    قطعاً اينها به هيچ عنوان مسلمان نيستند و اساساً قائل به منسوخ شدن اسلام و ظهور دين بهائيت هستند. آنها اين را مي گويند. ضمن اينكه آنها براي بهاء شانيت خدايي قائل هستند و مي گويند كه خدا در شخص بهاء متجلي شده است و الآن هم روح بهاء را مي پرستند. از طرف ديگر از آنجايي كه بهاء خود را مهدي موعود ناميد از اين طريق آنها خودشان را به اسلام مي چسبانند.‎/‎/
    طبعاً وقتي ادعاي خدايي مي كند اين مسئله هم از بين مي رود. منظور من اين است كه عمد و علت مطرح كردن چنين مسائلي چيست
    شگرد آنها اين است. هر كجا كه باشند مي گويند ما از شما هستيم. در مواجهه با مسيحي ها نيز همين را مطرح مي كنند و مي گويند ما هم مثل شما يك دين هستيم. روش تبليغي آنها اين طور است.
    بهائيت يك مشكل ويژه با تشيع دارد. علت آن چيست
    همان طور كه عرض كردم اينها هميشه سعي داشته اند كه اگر با هر مذهب يا ديني روبه رو شدند خودشان را نزديك به آن دين يا مذهب معرفي كنند. در مورد تشيع هم همين مسئله صادق است و آنها سعي مي كنند در ظاهر اين طور وانمود كنند در صورتي كه خود بهاء از «شيعه» به عنوان «شنيعه» ياد مي كرد و بشدت از علما و روحانيون شيعه تنفر داشت و در ذهن خود به دنبال راهي براي نابودي آنها مي گشت. اساساً بهائيت با دو مسئله در شيعه بشدت مشكل دارد: يكي روحانيت و ديگري عاشورا.
    چرا عاشورا
    آنها هم مي دانند كه همه چيز تشيع از عاشوراست. امام هم فرمود ما هرچه داريم از محرم و صفر است. اينها هم اين مسئله را درك كرده اند كه استحكام اسلام و تشيع از عاشوراست. آنها مي خواهند كه اسلام نباشد ولي از آنجايي كه اينها چندين چهره دارند حتي براي امام حسين (ع) هم زيارتنامه مخصوصي نوشته اند تا بگويند كه اسلام را قبول دارند. من خودم بهايي بودم و مي دانم كه اين زيارتنامه هيچگاه خوانده نمي شود و به آن اعتنايي نمي گردد. ضمن اينكه بهائيان هر سال در روز اول و دوم محرم به مناسبت روز تولد بهاء و باب جشن مي گيرند. وقتي از آنها سؤال مي كنيد كه چرا ايام شهادت امام حسين را جشن مي گيريد مي گويند كه اسلام ديگر منسوخ شده است. يعني از يك سو براي امام حسين زيارتنامه دارند و از سوي ديگر اسلام را منسوخ شده مي دانند. اين تناقضات در بهائيت بسيار زياد است.
    شگردهاي جذب غير بهائيان توسط اين فرقه به چه شكل است
    شگرد آنها شست وشوي مغزي افراد است. ابتدا سعي مي كنند تمام معتقدات فرد را از او بگيرند و ايمانش را سست كنند و پس از آن مي گويند كه حالاهر چه اعتقاد داشتي از خود بيرون كن و آماده پذيرش بهائيت شو. بعد از جاهايي شروع مي كنند كه طرف را علاقه مند كنند. مي گويند ما به تساوي زن و مرد معتقديم، صلح، وحدت بشريت و.‎/‎/ از اعتقادات ماست و براي آن تلاش مي كنيم. يعني سعي مي كنند با سفسطه افرادي را كه آگاهي درستي از اسلام ندارند از اسلام زده كنند و سپس با شعارهاي زيبا او را جذب نمايند.
    الآن تعداد بهائيان چقدر است
    يكي از دستورات اينها به پيروان خود اين است كه سعي مي كنند تا آنجايي كه ممكن است در شهرها و كشورهاي مختلف پخش شوند تا حضور خود را در همه جا گسترش دهند. در مورد تعدادشان هم بايد بگويم كه حدود ۵۰ تا ۶۰ هزار نفر هستند كه در سراسر دنيا پخش شده اند. البته آماري كه خودشان مي دهند بسيار غلوآميز است و مي گويند جمعيت شان حدود ۳۰۰ هزار نفر است كه اين طور نيست.
    بهائيان در مورد حرمت ورود به سياست هم گويا دستوري دارند.‎/‎/
    بله. در بهائيت ورود به سياست حرام است اما اين مسئله در ظاهر است و دقيقاً عكس آن عمل مي شود. شما مي دانيد كه بزرگان بهايي خود در مركز سياست بوده اند، عبدالبهاء با پادشاهان اروپايي و مقامات امريكايي ارتباط داشته و براي آنها الواحي صادر مي كرده كه در آن اينها را ستوده است. ژرژ پنجم و پادشاه عثماني از جمله اين پادشاهان بوده اند. جالب است بدانيد عبدالبهاء در يكي از اين لوح ها دستور حمله به ايران را صادر كرده است و خطاب به يكي از پادشاهان انگليس گفته بود كه الآن موقعيت خوبي است كه به ايران حمله كنيد. به هرحال اينها نبايد در سياست دخالت كنند و اين مسئله جزو اصول آنهاست.
    علت آن چيست
    اينها بازي است. چطور اين حرمت در زمان پهلوي وجود نداشت و هويدا كه خود بهايي بود به نخست وزيري رسيد يا اعضاي ساواك و يا دكتر ايادي بهايي مسلك كه پزشك مخصوص شاه بود. به محض پيروزي انقلاب اسلامي اين مسئله دوباره مطرح شد تا هيچ كمكي از سوي بهائيان به دولت صورت نگيرد. بهائيان در هيچ يك از پروژه هاي ملي يا مواردي كه منجر به ساختن كشور و يا پيشرفت آن باشد شركت نكرده و نمي كنند. هيچ كدام از آنها حتي در جنگ هم شركت نكردند و گفتند كه اجازه نداريم در سياست دخالت كنيم. اين بهانه اي است كه بهائيان هم كمكي به دولت نكنند و هم به اين واسطه جذب آن نشوند. ضمن اين كه دستور ديگري هم در بهائيت وجود دارد مبني بر اطاعت كامل از حكومت. يعني هر بهايي در هر جايي كه هست بايد از حكومت آن اطاعت كامل داشته باشد. باز اين مسئله در ايران اتفاق نيفتاده و آنها به شكل مخفي و به شكل غيرقانوني فعاليت داشتند ولي بعد از اين كه حكومت با آنها برخورد كرد، تعهد دادند فعاليت نكنند و پايبند قانون باشند ولي الآن دوباره از سوي «بيت العدل» دستوري صادر شده كه داخل جامعه شويد و تبليغ علني كنيد.
    از چه زماني اين دستور صادر شده است
    همين چند سال اخير كه اتفاقاً الآن هم بشدت فعال شدند و در حال فعاليت هستند هم اكنون هر بهايي موظف است كه براي جذب ۳ الي ۵ خانوار از مسلمانان تلاش كند. همين سال گذشته هم دستور رسيد كه در انتخابات مجلس هم شركت كنيد و راي بدهيد.
    چطور
    علتش اين است كه تا به اين شكل بتوانند جاي پايي در مجلس پيدا كنند و با ارتباط گرفتن با فلان نماينده مجلس و تلاش براي ساختن افكار او منافعي را كسب كنند. يعني دستور اين بود كه با نمايندگان مجلس ارتباط بگيرند. آنها هم مي رفتند و با شگردهاي خاص مي گفتند كه ما بهايي هستيم و اجازه بدهيد عقايدمان را بگوييم سپس در مورد ما قضاوت كنيد.
    چقدر اين تبليغات آنها مؤثر بوده است
    به هرحال اينها در فضاسازي مهارت خاصي دارند و سعي مي كنند فضاي ذهني افراد را براي اهداف خود آماده كنند. اگر هم نتوانند اشخاص را بهايي كنند سعي مي كنند به شكلي چهره جمهوري اسلامي را در ذهن افراد خدشه دار كنند. يعني مشكل آنها با جمهوري اسلامي است و در اين راه دست به هر تلاشي مي زنند.
    چرا فعاليت بهايي ها در سال هاي اخير شدت گرفته است
    اينها گمان مي كردند جمهوري اسلامي در حال سرنگوني است ولي ديدند كه قضيه چيز ديگري شده است و به همين دليل ديدند كه اگر تلاش نكنند راه به جايي نخواهند برد. به اين شكل برخلاف نص صريح بهاءالله كه گفته بود بايد مطيع حكومت باشيد از جمهوري اسلامي اطاعت نمي كنند و حكومت هم مجبور شد تا به واسطه فعاليت هاي غيرقانوني كه داشتند سران آنها را در ايران دستگير نمايد.
    بهايي ها بيشتر در چه شغل هايي فعاليت دارند
    مشاغل آزاد دارند. مثلاً در عينك سازي، توليد پوشاك، فرش، كارهاي تاسيساتي و صنعتي و ‎/‎/‎/ فعاليت مي كنند.
    يك روز كاري يك بهايي را چگونه توصيف مي كنيد
    بهائيان براي هر شخص بهايي از سن ۳ سالگي تا ايام پيري برنامه دارند. گلشن توحيد نام مهدكودك هايي است كه بهائيان از ۳ سالگي وارد آن مي شوند و از همان ابتدا تعاليم بهائيت به آنها القا مي شود. اين تعاليم مبتني بر پرستش بهاء و ايجاد رعب و وحشت در صورت سرپيچي از فرمان اوست. براي محصلان اول ابتدايي تا كلاس دوازدهم كلاس اخلاق گذاشته مي شود تا به اين شكل افكار غير بهائيت از ذهنشان زدوده شود. علاوه بر اين كلاسها ، افراد بايد هر ۱۹ روز يك بار در يك جلسه اجباري شركت كنند كه در صورت عدم شركت در آن مجازات مي شوند. در طول اين فعاليت ها نيز مسئوليت هايي براي اين افراد تعريف مي شود كه بايد آن را انجام دهند. كلاس ديگري كه تشكيل مي شود، كلاس «مفاوضات»است يا «ايقان»و.‎/‎/ . بعد از اتمام تحصيل دانشگاه هايي را مشخص مي كنند تا بهايي ها در آن تحصيل كنند. از طريق اينترنت با دانشگاه هاي امريكا ارتباط مي گيرند و امتحان مي دهند. جلسات ديگري هم دارند مثل احتفالات كودكان، احتفالات نوجوانان و احتفالات جوانان. در اين كلاسها برنامه هايي دارند از جمله تفريحات و اردوهايي كه به شكل مختلط برگزار مي كنند و به اين شكل آنها را سرگرم مي كنند. به جز اين كميسيون هايي دارند كه بايد در آن شركت كنند و فعاليت هاي ديگري كه دارند، بهايي ها در طول روز مرتباً سرگرم و درگير اين كلاسها هستند و طوري براي آنها برنامه ريزي شده كه حتي فرصت سرخاراندن هم نداشته باشند.
    يعني اين يك شگرد است
    دقيقاً. در اين صورت هيچ كدام از افراد فرصت فكر كردن هم ندارند و به چيزي غير از بهائيت نمي توانند فكر كنند.
    شما چه مي كرديد
    من معلم مهدكودك و مسئول هيات موسيقي بودم. ضمن اين كه نوازنده سنتور هم بودم و ۱۵ شاگرد هم داشتم كه نواختن اين ساز را تدريس مي كردم. با اين حال كلاسها و جلسات متعددي مي رفتيم و روزمان كاملاً پر بود.
    آيا با غيربهايي ها هم ارتباط داشتيد
    البته فرصتي براي اين كار نداشتيم مگر اين كه برنامه ريزي شده باشد. يعني تشكيلات مي گفت كه مثلاً روي فلان شخص كار كنيد كه ما هم تحت نظر آنها اين كار را مي كرديم.
    با اين اوصاف روند برگشتن بهائيان از اين فرقه به چه شكل است
    خيلي زياد است. اين افراد فراوان هستند. الآن براي من نامه ها و ايميل هاي زيادي مي آيد كه مي گويند قصد داريم از بهائيت خارج شويم ولي جرات ابراز آن را نداريم چون هر بهايي كه از اين مسلك برگردد از سوي خانواده و فاميل و تشكيلات كاملاً طرد مي شود و مورد غضب قرار مي گيرد.
    علت عمده اين بيزاري از بهائيت چيست
    سؤالات زياد، مجهولات و تناقضات.
    يعني به اين سؤالات جواب داده نمي شود
    فقط سفسطه مي كنند و كسي كه باهوش باشد كاملاً آن را متوجه مي شود.
    خود شما هم به اين واسطه مسلمان شديد
    بله. من از تناقضات فرار كردم. همه چيز تناقض داشت و در جواب اين تناقضات هم فقط سفسطه مي كنند. من گاهي با دوستانم صحبت مي كردم و در جواب سؤال آنها كه مي گفتند جواب سؤالم را نگرفتم و مي گفتم كه چرا سؤال نمي كنيد كه آنها مي گفتند كه سؤال مي كنيم ولي اينها جواب آن را نمي دانند. بعد مي گفتم كه با اين حساب چرا اينجا مانديد، مي گفتند كه بعداً جواب اين سؤال داده مي شود! و«بيت العدل» به آن جواب مي دهد.
    واقعاً جواب مي دهد
    اتفاقاً سفسطه گر واقعي آنها هستند. جواب آنها به گونه اي است كه هم كوتاه است و هم هزاران تفسير مي توان از آن داشت.
    از مسلمان شدنتان مي گفتيد.‎/‎/
    علاوه بر اين تناقضات در بهائيت خلامعنوي و ايماني خيلي ما را آزار مي داد و به اين دليل به سوي اسلام آمدم و چون احساس قرابت و دوستي شديدي نسبت به ائمه داشتم مشرف به تشيع شدم چرا كه ائمه منبع بسيار عظيمي براي پر كردن اين خلابودند. البته شيعه شدن من و شناخت اين منبع عظيم به واسطه مطالعه كتاب «علي كيست» جناب كمپاني بوده است. اين كتاب بسيار روي من تاثير داشت و خواندن اين كتاب را به همه توصيه مي كنم.
    الآن چه مي كنيد
    پس از اسلام آوردنم براي نشان دادن چهره واقعي بهائيت تاليفاتي داشته ام و كتابهاي «چرا مسلمان شدم»، «نامه اي براي برادرم»، «مسلخ عشق»، «سايه شوم» و «فريب» را به چاپ رساندم.
    گويا چند رماني هم كه نوشته ايد به واسطه قالبي كه براي نوشته خود انتخاب كرديد سروصداي زيادي در محافل بهائيت به وجود آورده است.‎/‎/
    ببينيد، چون چنين كتابهايي تا به حال سابقه چنداني نداشته است، غير از آيتي و مهتدي كه دوتن از بزرگان اين فرقه بودند و برگشتند و كتبي را در اين مورد تاليف كردند تقريباً كتابي در اين باره توسط بهايي هاي برگشته از بهائيت نوشته نشده و طبعاً كتابهاي من به اين واسطه حركت جديدي بود و براي آنها خيلي سنگين آمد. البته از طرف تشكيلات ابتدا خيلي روي من كار كردند و خيلي بحث مي كردند تا من را برگردانند. آنها ساعتها با من بحث مي كردند تا مسير مرا تغيير دهند كه اين روزها از روزهاي سخت زندگي من بود. آنها مرتب به من مي گفتند كه اگر برنگردي مشمول خشم و غضب الهي و نابود مي شوي كه الحمدالله نه تنها هيچ كدام از اين اتفاقات رخ نداد بلكه بعد از مسلمان شدنم هر روز در حال پيشرفت هستم.
    چند كلمه مي گويم شما يك جمله درباره آن بگوييد ‎/ اسلام
    بهترين مامن قلوب.
    تشيع
    كاملترين مذهب الهي.
    بهائيت
    فرقه سياسي، استعماري.
    بهايي
    انسان وابسته به تشكيلات كه ۲ چهره دارد؛ چهره ظاهري آنها بسيار مظلوم، عاطفي، خوش برخورد، منصف، خدمتگزار و مفيد كه ناشي از تعليمات درازمدت تشكيلات بوده است و چهره باطني آنها، گزارشگر، حيله گر، تلاشگر به علاوه كينه توزي عليه اسلام.
    بدترين تعاليم بهائيت
    آموزه هاي ضداسلامي و ضدديني.
    بهترين راه مبارزه با بهائيت
    پرداختن به آثار بهائيان و افشاي احكام ناقص آنها مثل حكم سارق كه مي گويند اگر شخصي ۳ بار دزدي كرد روي پيشاني او مهر بزنيد. حالااگر فرض كنيم مهري باشد كه تا آخر پاك نشود اگر سارق براي چهارمين بار دزدي كرد بايد با او چه كنند !
    با كداميك از ائمه احساس قرابت بيشتري داريد
    علي ابن موسي الرضا (ع)‎/
    ادعيه مورد علاقه شما
    بعد از دعاي كميل، صحيفه سجاديه.
    بهترين روز سال
    روزي كه درآن گناهي نكرده باشم.
    سخت ترين روز براي شما
    پس از مسلمان شدنم والدينم خيلي ناراحت شدند و من از ناراحتي آنها بسيار ناراحت شدم.
    چه زماني گريه كرديد
    يك شب عاشورا دلم براي مادرم خيلي تنگ شده بود كه از اين دلتنگي به گريه افتادم.
    آرزو
    روزي برسد كه خانواده من متوجه شوند كه در اشتباه هستند.
    خوشبختي
    هميشه خوشبخت هستم چون به خدا ايمان دارم.
    خاطره خوب
    اولين سفرم به مكه مكرمه.
    خاطره بد
    شبهايي كه با ماموران تشكيلات بحث مي كردم.
    حرف آخر.
    اميدوارم كه روزي در راه افشاي فرقه بهائيت به فيض شهادت نائل شوم.


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|سه شنبه دوم مهر 1387 - 6:50

لينك ثابت |

علت بازگشت صبحی ( فضل الله مهتدی ) کاتب عبدالبها از بهائیت

براستی چه شد که او به همه این اعتبار و منزلت و مقام ، پشت کرد و دست از آئین بهایی کشیدو خود را به شدید ترین رنج ها در افکند و آواره کوی و خیابان کرد و رنج طعن و دشنام وآزار و اذیت و گرسنگی و بی خانمانی را به جان خرید؟
آیا عقلش معیوب گشته بودکه چنین مقامی را که منتهای آرزوی هر بهایی بود و برای هر
خانواده بهایی و حتی اعقاب آنها موجب افتخار و بالیدن بود رها کرده و در اوح مصائب
بنشیند؟ کالبد شکافی و انگیزه یابی این دگر گونی را باید از زبان خود او پیگیری نمود...
رشته سخن را به دست خود او می دهیم:
"...
به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان و دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز دلتنگی ها یی به سراغم آمد به طوری که گاه این حالت ها را با بعضی هم مسلکان که حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم...
فضل الله مهتدی (صبحی ) کاتب عبدالبهااولین قصه گوی صبح جمعه رادیو نام فضل الله مهتدی مشهور به "صبحی" از پیشکسوتان ادبیات کودکان و نوجوانان ایران و گرد آورنده قصه های فولکلوریک ، نامی آشنا برای همه ادب دوستان ایران است.بچه های چند نسل قبل با صدای گرم او و قصه هایش در رادیو بخوبی آشنا هستند. او نزدیک به بیست و دو سال در رادیو علیرغم فشاربعضی از مسئولان رژیم حاکم ( از سال تأسیس رادیو از چهارم اردی بهشت 1319 تا هنگام مرگ در هفدهم آبان 1341) به اجرای برنامه مشغول بود و برنامه اش مقبول همه مردم ایران به شمار می رفت . از این پژوهشگر ، یازده
اثر چاپ شده در زمینه ادبیات و دو اثر در زمینه اتو بیوگرافی و بهایی پژوهی به جا مانده است و چند اثر چاپ نشده."
او در یک خانواده بهایی چشم به جهان گشودو در همین فرهنگ بالیدن گرفت و به جوانی پر شور در تبلیغ بهائیت تبدیل شد که به قول خودش می خواست همگان را بهایی ببیند.مراحل ترقی را تا بدانجا طی کرد که به مقام کتابت و همنشینی با عبدالبها در خلوت و جلوت و در سفر و حضر نائل شد .مقامی که آرزوی هر بهایی بود و به خاطر همین مقام مورد تکریم و احترام شدید بهائیان قرار داشت.الواحی در مدح او به قلم عبدالبها صادر گردید که بر اعتبار و مکانت او افزود...

عوامل باز گشت از بهائیت

سوال اصلی این است: براستی چه شد که او به همه این اعتبار و متزلت و مقام ، پشت کرد و دست از آئین بهایی کشیدو خود را به شدید ترین رنج ها در افکند و آواره کوی و خیابان کرد و رنج طعن و دشنام وآزار و اذیت و گرسنگی و بی خانمانی را به جان خرید؟
آیا عقلش معیوب گشته بودکه چنین مقامی را که منتهای آرزوی هر بهایی بود و برای هر خانواده بهایی و حتی اعقاب آنها موجب افتخار و بالیدن بود رها کرده و در اوح مصائب بنشیند؟
کالبد شکافی و انگیزه یابی این دگر گونی را باید از زبان خود او پیگیری نمود...
رشته سخن را به دست خود او می دهیم:

"...
به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان و دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز دلتنگی ها یی به سراغم آمد به طوری که گاه این حالت ها را با بعضی هم مسلکان که حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم.
اما این اندیشه ها در ما لغزشی پدید نمی اورد چه از روز نخست بزرگان دین پیوسته به گوش پیروان خود می خواندند که آزمایش خدایی بزرگ است و دستی دستی
چیزهایی پیش می آورد تا هر کس سزاوار این دستگاه نباشد بیرون برود ( ! ) و

همۀ اینها برای آزمایش بندگان است . از اینرو پیروان کیش بهائی هر چیزی را که
با خرد و رأیشان درست در نمی آمد می گفتند برای آزمایش ماست(! ) ... روزها
گذشت، ماهها سپری شد و سالها به سر آمد و هر دم دلتنگی من بیشتر می شد... "
در اشارات صبحی دقیق می شویم:
1-
مطالعه و تفکر بیشتر
2-
مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان
3-
دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم تردیدها و دلتنگی هایی برای او پدید آورده بوداما او خود را بر اساس تلقینات قبلی مبلغان و مربیان در معرض امتحان دیده آن تردید ها را در درون خود سرکوب می نمود...
حسب و نسب و نشو و نمای صبحی
گفتیم که صبحی در خانواده ای بهایی به دنیا آمد و تحت تربیت بهایی قرار گرفت.خانواده او از طریق مادر نیز انتسابی با یکی از همسران بهاءاله داشتند و از این بابت نیز مورد احترام ویژه بودند. صبحی خود این موضوع را این چنین گزارش می کند:
"
نیای من یکی از دانشمندان مسلمان بود و نامش حاج ملا علی اکبر ، در شهر
کاشان در برزن پنجه شاه می زیست. زنش که از بابیان بود از او چهار پسر و دو
دختر داشت هر چند کیش خود را در خانۀ شوهر آشکار نمی کرد... آن زن فرزندان خود را به کیش بابی و سپس بهایی در آورد و پس از گذشت نیای من ، به نام رهسپاری مکه ، با داماد و یکی از فرزندان خود، نخست به "مکه" و آنگاه به "عکا" رفت. این را هم بدانید که یکی از زن های بهاء ( میرزا حسینعلی رهبر بهائیان) که گوهر خانم نام داشت و در میان بهائیان به " حرم کاشی" نامبردار بود برادر زادۀ مادربزرگ من بود، و از این رو، بهاء از زبان زن کاشی خود او را ( یعنی مادر بزرگ مرا) عمه خانم و پس از رفتن به مکه، حاجی عمه خانم می خواند..."
"
پدر من که نامش محمد حسین بود و عبدالبهاء او را " میرزا حسین" و "ابن عمه" می خواند از همه خواهران و برادران خود کوچکتر بود و در تهران زن گرفت... زنش بهائی بود ولی آشکار نمی کرد و در نهانی دختران و پسران خود را به کیش بهائی درآورد و همه دختران را به شوهر بهائی داد..."
"
در شش سالگی نزد پدرم، "ایقان" می خواندم و آن دفتری است که به گفته بهائیان ، بهاء در پاسخ پرسش های دایی سید باب نوشته... ( بعدها) مرا به آموزشگاه " تربیت" که بهائیان آن را راه انداخته بودند و خویشاوندان ما نیز همه آنجا می رفتند، بردند..."
صبحی در ردای مبلغین
اما تربیت صبحی چنانکه خود ترسیم نموده در فضای خاص و محدود و یکسو نگر و نزد معلمان بهایی شکل گرفت که نتیجتا از او مبلغی ساخت که جز بهائیت را حق نمی دید و با ترفند های تبلیغی که آموخته بود می توانست جوانان غیر بهایی را بسوی کیش خود متمایل سازد:
"...
چند سالی گذشت . من در آن آموزشگاه ، دانش ها می خواندم و در بیرون آموزشگاه در نزد بزرگان بهائی، رازهایی از کیش و آیین تازه فرا می گرفتم و خود
را آماده می کردم که به جان مردم بیافتم و آنها را به این کیش بخوانم. استادان
من در این رشته، میرزا نعیم سدهی اصفهانی، فاضل شیرازی ، میرزا عزیز الله خان مصباح و شیخ کاظم سمندر قزوینی بودند . در میان شاگردان ایشان من سر پر شوری داشتم و بسیاری از سخنان بهاء و عبدالبهاء را از بر کرده در انجمن ها می خواندم و سخن پردازی می کردم. در آموزشگاه نیز، همشاگردی های خود را به کیش بهائی راهنمائی می کردم و در این راه چند بار چوب خوردم..."
ترفند های تبلیغی


"
رفته رفته دانشم در این روش چنان شد که با هر مسلمانی که روبرو شدم و
گفتگو می کردم در مانده می شد و ناتوانی می نمود و چنان گمان می کردم و می کردیم که از روز پیدایش گیتی تا کنون کیشی و آیینی چون این آیین پدید نشده و هر پانصد هزار سال یک بار چنین کیشی پدیدار می شود که همه دستورها و فرمان ها یش با ترازوی خرد برابری می کند و برای آسایش مردم گیتی بهتر از این ، راه و روشی نیست "(!)
و چنان در رگ و ریشۀ ما این اندیشه ها جا گرفته بود که نمی خواستیم جز این چیزی بدانیم و هیچ آوندی را نمی پذیرفتیم و در این کار تردستی هایی داشتیم :
چنانکه با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفتۀ او جور در بیاید و چون با آن ها که ما رو به رو می شدیم نه از آیین مسلمانی آگاه بودند نه از نیرنگ های ما که برای پیشرفت این کیش آنها را روا می دانستیم . سخنان ما در آنها می گرفت و می توانستیم گروهی را به این کیش در آوریم."
دقت در بعضی اشارات صبحی پرده از اسرار تبلیغی آن روزگار مبلغان بهایی بر می دارد:
معرفی بهائیت به هر کسی مطابق افکار و روحیات او به نوعی که با فرهنگ او جور در بیاید و راحت آن را بپذیرد:
"
با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفتۀ او جور در بیاید"...
یعنی نفوذ در نظام فکری هر کسی از راه مقبولاتش با ترفند هایی خاص وبه تعبیر خود صبحی "نیرنگ هایی که برای پیشرفت این کیش روا می دانستیم " ... آن هم برای کسانی که از آئین مسلمانی به درستی آگاه نبودند و اطلاعات چندانی از متون و آموزه ها نداشتند و لذا آن ترفند ها در آنها موثر می افتاد و به این ترتیب به آن کیش متمایل می شدند ...
تجربیات سفر
پدر صبحی وقتی دلتنگی و تردید و سرد شدن پسرش را در بهائیت مشاهده کرد تصمیم گرفت او را به سفر بفرستد تا بلکه هم حال و هوای او عوض شود وهم تردیدهای او بر اثردیدن همکیشان در شهرهای دیگر بر طرف شده دوباره به آن شور و حال قبلی باز گردد. اما در این سفرها صبحی چیز هایی از وضعیت بهائیان و مبلغین مشاهده کرد که نه تنها تردیدهایش را ذوب نکرد بلکه بر دلتنگی هایش افزود...:
"...
به ناچار پدرم مرا با یکی از دوستان زردشتی که برزو نام داشت و در قزوین خانه گرفته بود بدان شهر روانه کرد. چهل روز من در میان بهائیان قزوین به سر بردم و چیزها دیدم که به گفتن در نمی آید...
...
چون به عشق آباد رسیدیم در گوشه مشرق الاذکار ، نمازخانه بهائیان ، که ساختمانی با شکوه و زیبا و باغی و گلستانی دلگشا داشت خانه گرفتیم و دوستان به دیدن ما آمدند... در این شهر و دیگر شهر های مسلمان نشین همه بهائیان آزاد بودند و فرمانفرمایی روس تزاری دست آنها را در هر کار باز گذاشته بود چنانکه به نام مشرق الاذکار نماز خانه ساخته بودند و از روز نخست که از گوشه و کنار کشور ایران مردم در آن شهر گرد آمدند، زهر چشمی از مسلمانان گرفتند. در عشق آباد بسیار به من بد گذشت . زیرا گذشته از اینکه به نام ترک و فارس ، بهائیان هر روز به سر و مغز یکدیگر می کوفتند. [ بهائیان آنجا ] دچار خوی های بد بودند و میان مبلغ ها هم هر روز جنگ و زد و خوردی بود...
در شهر مرو بار دیگر سید اسد الله [ از مبلغان مشهور بهائی] را دیدم و هر روز و هر شب درباره تاریخ کیش بهائی سخن ها می آموختم ولی درمی یافتم که او بسیار چیزها می داند که از گفتن آنها دریغ می کند و چنین می پندارد که اگر من از آنها آگهی یابم در کیش بهائی سست می شوم..."
تجربه ای که در این سفرها نصیب صبحی گردید،تجربه مغتنمی بود:
"
در تمام این سفرها کار ما تبلیغ برای بهائیت بود اما البته کمتر نتیجه ای به دست آوردیم. آنچه در این میان دریافتم آن بود که در آن سرزمین فراخ چون بهائیان آزادی داشتند و کیش و آیین خود را نهان نمی کردند و رفتارشان ستودۀ دیگران نبود با آنکه فرمانروایان روس کمک شایانی به آنها می کردند و دست آنها را در هر کار باز گذاشته بودند و سخنگویان زبر دست به آنجا آمد و شد داشتند، با این همه نه تنها کسی بهائی نشد بلکه بسیاری هم از بهائیگری برگشتند و چند تن هم دو دل ماندند."
رفتار بهایی زادگان
صبحی تحلیل جالبی دارد از یک ترفند تبلیغی بهائیان آن روزگار در توجیه رفتار های ناپسند برخی همکیشانشان در جهت محکوم نمودن مسلمین:
"
در ایران در آن روزگار هر گاه کسی به بهائیان خرده گیری می کرد که چرا شما گرفتار خوی های نا پسند و کارهای زشت هستید پاسخ می شنید که ما این ها را از زمان مسلمانی ، که دین پدران ما بود، ارمغان آورده ایم و بی گمان فرزندان ما چنین نخواهند شد. [ آنان] مردمی راست گفتار و درست کردار ، از دروغ و ناسزا بیزار ، نیکخواه همه مردمان، اندوه خور بیچارگان، پرورش دهندۀ جان وتن آدمیان خواهند شد و به زودی خواهید دید که روی زمین فردوس برین می شود.ولی در عشق آباد این سخن بیهوده در آمد.زیرا ما کسانی را دیدیم زه و زاد سوم بهائی بودند ولی در ناپاکی و تباهی مانند نداشتند.در تاشکند نیز وضع بدتر از آن بود. بهائیان آن مرزو بوم همه آنهایی بودند که از ایران بدانجا آمده بودند و از مردم شهرها کسی بدین آیین در نیامده بود جز در سمرقند که یک نفر افغانی را به ما بهائی شناساندند. در تاشکند هم چند زن روس هر جایی دیدیم که شوهر ایرانی داشتند. در تاشکند بیشتر بهائیان آنهایی بودند که کردار و رفتارشان پسندیده بهائیان عشق آباد نبود و آنها را رانده بودند و شماره شان از بهائیان بخارا و سمرقند بیشتر بود. ببینید آنها دیگر چه بودند که بهائیان عشق آباد آنها را از خود رانده بودند! گزارش جنگ و ستیز بهائیان عشق آباد را در "کتاب صبحی" نوشته ام و اکنون دوباره گوئی نمی کنم..."
منشی مخصوص عبدالبها
صبحی تصمیم می گیرد به دیدار عبدالبها برود تا از نزدیک بتواند تحقیقش را کامل کند و بر تردید ها فائق آید.این آرزوی او اینچنین برآورده می شود:
"
در آن روزها از عبدالبهاء بار خواستیم. دستور داد که ازراه مصر و فلسطین به حیفا بیایید. نخستین کاروانی که از تهران آهنگ آن سوی نمود کاروان ما بود. با آنکه تحصیل جواز عبور و تذکره راه به سهولت ممکن نبود به محبت و همت آقاینعیمی، گذشته
از جواز، توصیه نیز از سفارت انگلیس دریافت شد...سر انجام انتظار به سر رسید و ما به مقصد رسیدیم و وارد خانه عبدالبهاء شدیم...
بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایۀ پاره ای چیز ها دربارۀ این کیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود.به ویژه که سه چهار روز را در عکا و روضۀ مبارکه برای دیدن خانه و آرامگاه بهاء می گذراندند و یکی دو روز هم به دنبال کارهای خود می رفتند و چون آرمان هم، جز دیدن عبدالبهاء و( آرامگاه و بوسیدن آستانۀ [بهاء] چیز دیگر نبود ، به همین اندازه دلخوش بودند و به راستی هم جز این سزاوار نبود. زیرا بسیار ماندن و آشنا شدن با خوی و روش عبدالبهاء و) نزدیکانش ، پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمود و آنها را سست پیمان می کرد و به همین روی بود که بهائیان حیفا و عکا، دلبستگی بهائیان دور افتادۀ او را نداشتند و گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهانخانۀ دل خود نمی دانستند. من شب و روز در این اندیشه بودم که چگونه می توانم چند ماهی در اینجا بمانم و چنانکه دلم می خواهد از نزدیک ، بررسی در کارها کنم و بر آنچه نمی دانم آگاه شوم.
آنگاه به طور اتفاقی ، از طرف عبدالبهاء نامه ای برای دیگری نوشتم . عبدالبهاء وقتی نامه را خواند خط من مورد پسندش افتاد.پیشتر نیز که در یکی دو نشست، صوت مرا شنیده و پسندیده بود. در نتیجه از من خواست که در حیفا بمانم و منشی مخصوص او شوم..."
مشاهده از نزدیک

صبحی از راز مهمی پرده برمی دارد: مشاهده خوی و روش عبدالبها و نزدیکانش از نزدیک،
پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمودو آنها را سست پیمان )عبارتی که تشکیلات برای افراد متزلزل در بهائیت به کار می برد) می کرد به همین خاطر بود که به شهادت او بهائیان حیفا و عکا که از نزدیک با عبدالبهاو نزدیکانش در تماس بودند،دلبستگی بهائیان دور افتاده را نداشتندو گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهانخانه دل خود نمی دانستند.حتی امروز هم بهائیانی را که با برنامه ریزی قبلی برای زیارت به اسرائیل می برندبیش از نه روز در آنجا نگه نمی دارند و اجازه تماس به آنها نمی دهندتا با اعضای بیت العدل و تشکیلات بهایی در آنجا از نزدیک روبرو نشوند و پرس و جو ننمایند تا بر اساس همین سخن صبحی ،سست پیمان نشوند! او تاکید می کند که :
"
بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایۀ پاره ای چیز ها دربارۀ این کیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود..."
آری مشاهده از نزدیک در فرصت کافی برای بررسی بن و پایه مطالب یک کیش و بزرگان آن می تواند راهگشا باشد.چیزی که فرصت آن را در اسرائیل به زائران بهایی نداده و نمی دهند...
فرصت استثنایی
صبحی که مترصد یافتن فرصتی برای مشاهده از نزدیک بود این فرصت استثنایی
نصیبش شد و جزو نزدیکترین افراد به عبدالبها شد بطوریکه در خانه و کوچه همراه و
همدم و همراز او گردید:
"...
جز روزهای آدینه و جشن ها و ماتم ها، هر روز از بامداد تا نیمروز، نامه های روز
پیش را پاکنویس می کردم و در پاکت می گذاشتم و به نزدش می بردم.عبدالبهاء از
نویسندگی من بارها خشنودی نمود و در نامه های خود این نکته را گاه به گاه می
گفت... چون کارها همه سپرده به من شد و نامه ها و سپردگانی ها به نزد من می
آمد، مرا نخست از مسافرخانه ، به خانۀ یکی از خویشاوندان خود عنایت اله اصفهانی
، پسر خواهر زنش و پس از چندی به سرای منور خانم، دختر کوچک خود که آن روزها
به مصر رفته بود، جای داد و من تا روزی که در حیفا بودم در آن خانه ماندم...
عبدالبهاء رفته رفته با من خو گرفت و خشنود بود که بودن من مایۀ شادمانی اوست این را به زبان آورد و به خط خود بر کاغذها نوشت و یکی از آن ها نامه ای است که به پدرم نوشت و او را از این راز آگهی داد...
خلاصه کنم از آن پس در واقع تمام اوقات من با عبدالبهاء یا به هر حال در خدمت او می گذشت . همین اندازه بدانید : از آن روزی که به حیفا رفتم و پس از چندی همدم و همراز عبدالبهاء شدم تا روزی که ازآنجا بیرون آمدم گام به گام با او بودم. به دور و بر فلسطین و شهر طبریا ( کانون یهود در آن روز) رفتیم و بر روی دریاچۀ " جلیل" کشتیرانی کردیم ...
در طبریا با عبدالبهاء مکرر به عکا و بهجی رفتم و اوقات خوشی گذراندم و همه اطوار
مختلفۀ او را در زندگانی دیدم.
پوشاندن عقیده
بهائیان مدعی هستند که تقیه و پوشاندن عقیده نشان از تزلزل و سست پیمانی دارد و در بهائیت جایز نیست وحرام می باشد اما گزارش صبحی از رفتار بها و عبدالبها در عکا ،خلاف این مطلب رانشان می دهد و ثابت می کندکه رهبران بهایی و به تبع آنها سایرین از بهائیان ،عقیده خودرا در عکا می پوشانده اند و خود را مسلمان سنی آن هم از نوع حنفی نشان می داده و در نمازهای جمعه مسلمانان شرکت می کرده خود را در عداد مسلمانان جا می زده اند:
"
در آنجا دریافتم که از روزی که بهاء و کسانش را به عکا کوچاندند، [ به ظاهر] روش و آیین مسلمانی را مانند نماز و روزه نگه می دارند و خود را به مردم، مسلمان می شناسانند و پیرو روش حنفی می نمایند و هر آدینه عبدالبهاء به مسجد می رود و پشت سر پیشوای مسلمانان، مانند دیگران نماز می خواند. "


مشاهده فساد
صبحی که برای پژوهش به نزدیکترین پایگاه بهایی آمده بود هنوز کاملا از بهائیت نبریده بود و چیزی که او را مکدر و اندوهگین می ساخت مشاهده فساد ی بود که در نزدیکان و خویشاوندان رهبری بهائی مشاهده می کرد...اما به خاطر همان تعلیمات قبلی در مورد آزمون ها ،سعی می کرد بر شک خود غلبه یابد و همه آنها را برای خود توجیه کند:
"
در مدت اقامتم در جوار عبدالبهاء ، به واقعیاتی تلخ از فساد زندگی بهائیان، ازجمله نزدیک ترین خویشاوندان و اعضای خانوادۀ عبدالبهاء پی بردم و یا بی واسطه ، اینها را مشاهده کردم اما همه را برای خود توجیه می کردم... "

اما عبدالبها به فراست مطلب را دریافته و متوجه شک و تردید صبحی شده تصمیم می گیرد تا دیر نشده و صبحی از بهائیت بر نگشته او را از عکا دور کند و به بهانه تبلیغ به نقطه ای دیگر بفرستد و به نوعی با تجلیل او را بنوازد که همه شک ها در او ذوب شود و خلاصه نمک گیر شود و در رودر بایستی قرار گیرد و به خاطر حفظ این تجلیل ها و موقعیت استثنائی که پیدا نموده دست از بهائیت نکشد... لذا او را فرا می خواند و به بهانه تبلیغ در نقاط دیگر لوح بسیار مهمی به افتخار او صادر می کند و با الفاظ سرشار از تجلیل بسیار، اهمیت او را نشان می دهد و خطاب به او می نویسد:
"
هوالأبهی، جناب صبحی ، چون روز روشن باش و مانند چمن از رشحات سحاب عنایت پر طراوت گرد.! در کمال شوق و شعف سفر نما و در نهایت سرور و طرب بر دریا مرور نما و پیام آسمانی برسان و زبان به تبلیغ بگشا و به نطق بلیغ بیان حجت و برهان کن ...و علیک البهاء الأبهی .عبدالبهاء: عباس. "
بازگشت به ایران و مرگ عبدالبها
"
با این فرمان که مانندش را به کمتر کسی داده بود از حیفا سوار کشتی شده به
بیروت رفتیم. آنگاه پس از طی همان مسیری که از آن طریق به حیفا آمده بودیم
به ایران بازگشتیم. از آمدنم به تهران چیزی نگذشته بود که خبر فوت عبدالبهاء را شنیدم..."
سر در گمی در جانشینی عبدالبها
به گزارش صبحی سر در گمی بزرگی در مورد جانشینی عبدالبها رخ داد.از یکسو خود عبدالبها کسی را شایسته رهبری پس از خود تشخیص نمی داد و می خواست بیت
العدل را مامور این کار کند و از سوی دیگر طبق نصوص می بایست بعد از او محمد علی برادرش ) غصن اکبر ) جانشین او و رهبر بهائیت شود:
"
اغلب بهائیان از این امر بسیار متأثر بودند و می گفتند دیگر چه کسی مانند عبدالبهاء پیدا خواهد شد که تا این حد بر امور مسلط باشد و بتواند امر بهائی را پیش ببرد؟ ضمن آنکه (( هیچ یک از بهائیان گمان نمی کردند که عبدالبهاء پس از خود کسی را جانشین نماید . زیرا که او ، چند سال پیش از مرگش، در روزهایی که عبدالحمید ، پادشاه عثمانی ، دربارۀ او بدگمان شده بود و می خواست او را از عکا به خیزان براند، به بهائیان نوشت که پس از من کسی را نرسد که پیروان را به خود بخواند و پایگاهی بخواهد هر چند (( ولایت )) سرپرستی باشد. و به هیچ رو نمی تواند کسی نامی بر خود بنهد. کارها به دست بیت العدل ، که بهاء از آن آگهی داده است خواهد افتاد و آن چنین است که بهائیان از میان خود نه تن را به دستوری که داده است ، بر میگزینند، تا بست و گشاد کارها را به دست گیرند و آنها هر جه بگویند راست و درست و از سوی خداست.(( این در حالی بود که خود بهاء دو سال پیش از مرگش خواستنامه ای به نام " کتاب عهدی" نوشت و به دست عبدالبهاء سپرد که هیچکس جز آن و او از آن آگاه نبود. در آنجا گفت پس از من " غصن اعظم" ( عبدالبهاء) و پس از او " غصن اکبر" ( محمد علی افندی) جانشین من است. از این رو به فرمان بهاء ، پس از عبدالبهاء ، کارها باید به دست میرزا محمد علی سپرده شود.

اما ناگهان تلگرافی از حیفا رسید که در آن ، جانشینی" شوقی" – یکی از نوه های دختری عبدالبهاء – به جای عبدالبهاء در آن اعلام شده بود..."

چرا شوقی ؟!
تحلیل صبحی در مورد علت روی کار آمدن شوقی، پرده از روی مطالب زیادی در مورد جنگ پنهان قدرت در داخل خانواده عبدالبها بر می دارد.عبدالبها فاقد پسر بود.وقتی نوه دختریش شوقی از مهد علیا به دنیا آمد به جانشینی او رضایت داد اما وقتی شوقی بزرگ شد و فساد اخلاق او بر عبدالبها آشکار گردید از این تصمیم پشیمان شدو راهکار دیگری را انتخاب نمود و در وصیت نامه جدیدش ،موضوع جانشینی شوقی را حذف نمود لیکن نفوذ و فشار مهد علیا در مورد جانشینی پسرش شوقی کارساز شد و توانست همه مخالفان و مدعیان خانگی را کنار بزند و شوقی را با تمام نفص ها و نا توانی ها بر سر کار آورد
:
"...
متن تلگراف حاکی از آن بود که عبدالبهاء ، خود شوقی را به جانشینی خویش انتخاب کرده است. حال آنکه واقعیت قضیه این بود که اول بار که عبدالبهاء شوقی را به عنوان جانشین خود اعلام کرده بود به سالیان درازی پیش بر می گشت و زمانی بود که شوقی تنها حدود سه سال داشت!
اما بعد از آنکه عبدالبهاء از شوقی قطع امید کرد وصیتنامه جدیدی نوشت که در آن، این مورد حذف شده بود. با این همه ، با توطئه مهد علیا ، شوقی را به عنوان جانشین عبدالبهاء بر بهائیان تحمیل کردند..."
شخصیت شوقی
اسراری که صبحی بر اثر تماس نزدیک با عبدالبها و خانواده اش در عکا داشت بسیار حساس بود و کمتر بهایی دیگری را بر آن اسرار دسترسی بود. با فساد اخلاقی که صبحی از شوقی سراغ داشت و از نزدیک شاهد آن بود اصلا احتمال جانشینی او را نمی داد لذا با شنیدن خبر جانشینی شوقی کاملا شوکه شده به قول خودش پتکی سنگین بر همه باورهایش فرود آمد:
"...
به هر حال، رسیدن این خبر ، حیرت اغلب بهائیان غیر عامی را برانگیخت. از جملۀ این افراد من بودم که این خبر چون پتکی بر مغزم کوبیده شد. زیرا هر که نمی دانست، من شوقی را خوب می شناختم و می دانستم که او چگونه آدمی است . در میان نواده های عبدالبهاء ، در روزهای نخست [ورود به حیفا] ، من با شوقی آشنا شدم . و او دارای سرشت و نهاد ویژه ای بود که نمی توانم درست برای شما بگویم . خوی مردی کم داشت و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند!
شبی با او دکتر ضیاء بغدادی ( فرزند یکی از بهائیان نامور، که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود) در عکا گردهم بودیم و شوخیهایی که معمولا جوانان می کنند می کردیم. در میان گفتگو ، من برای کاری از اطاق بیرون رفتم وبازگشتم. در بازگشت دیدم که دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده... من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟!
شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری، به من نشان بده!!
مانند این سخنان و کارها ، چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که [شوقی] باید کمبودی داشته باشد..."
آیا صبحی با این شناختی که از شوقی داشت می توانست بپذیرد چنین انسان فاسد و پر از کمبودی رهبر دینی باشد که او پیرو آن است؟!!
تردیدها مقدمه آگاهی
با جانشینی شوقی تردید ها در وجود صبحی نسبت به امر بهایی ، نهادینه می شود .دیگر به آداب بهایی مقید نیست و با آنکه دارای موقعیت بسیار ویژه ای در میان بهائیان است اما آزادگی او نمی گذارد که حقیقت بخاطر مقام ،ذبح شود...
"
بگذریم. ... به هر حال شوقی جانشین عبدالبهاء و رهبر بهائیان شد.بعد از این ، شوقی از لندن با یکی از خانمهای انگلیسی که نامش لیدی بلام فیلد و دارای پایگاهی [در میان بهائیان بود] به حیفا آمد.

این زن، پاینام (( ستاره خانم)) در میان بهائیان داشت، و اولین نامه را که شوقی به بهائیان نوشت دستینۀ (امضای)او نیز در پایین آن بود و در آن روز با شوقی همدستی می کرد و دربارۀ او سخنها گفته اند که ما از آن می گذریم.)) با همۀ اینها ، من رابطۀ خود را با حیفا قطع نکردم و((  پس از بازگشت شوقی به حیفا، من یکی دو نامه به او نوشتم و پاسخ گرفتم .ورقۀ علیا هم نامۀ بلندی برایم نوشت.
باری، چون ماندنم در تهران دشوار بود آهنگ آذربایجان کردم.)) در این سفر از شهرهای قزوین، همدان، تبریز، خلخال و بعضی روستاها و بخش های این نواحی عبور کردم و در هر جا به تناسب، مدتی می ماندم. در تمام طول سفر، از محبت و
استقبال بهائیان برخوردار بودم. زیرا همچنان از نظر آنان ، از بلند مرتبگان این آیین بودم. چون در گذشته ای دور نه چندان دور )) منشی آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بهاء ، در صف اول مقربین درگاه کبریا، کاتب وحی و واسطۀ فیض فیما بین ((حق )) و خلق بودم.)) حوادثی که رخ داده بود و فرصتی که در این سفر برای من پیش آمد باعث شد که عمیق تر به جریان امور فکر کنم . در نتیجه (( در سال 1305 شمسی که از آذربایجان به تهران برگشتم ، به واسطۀ انقلابات و تغییراتی که از دیرباز در عقاید و افکار روحانی برایم دست داده بود و گاهی سخنانی از من سر می زد که با ذوق عوام اهل بهاء سازش نمی نمود)) . طرد و پی آمدهای آن نظام اطلاعاتی و تشکیلات جاسوسی سرانجام گزارش تغییرات روحی این کاتب مقرب عبدالبها را به شوقی می دهد و شوقی که حالا رهبر بهائیت شده است بهترین فرصت را بدست می آورد تا او را که از اسرار بسیاری مطلع است طرد نموده خطرش را از سر راه رهبری بر دارد:
"
عده ای شروع به نامه نگاری برای شوقی و دادن گزارشهای مغرضانه دربارۀ کارها و سخنان من کردند.البته، در واقع، من از قزوین که به تهران آمدم (( حالم دگرگون بود. آن جوش و خروش سابق و شوق و شور پیشین را نداشتم. قدری معتدل شده بودم. لوح احمد را نمی خواندم و گرد نماز نمی گردیدم و در محافل احبا، جز به حکم اجبار نمی رفتم و مگر به ضرورت سخن نمی گفتم.)) حال چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لگام کارها را به دست گرفته بود. (( تا آنکه نوروز 1307 در رسید. این هنگام ، شخصی از طرف محفل روحانی (مجمع بهائیان( ورقه ای ترتیب داده ، در چاپخانه ای که برای طبع این قبیل اوراق و سایر مسائل سری بهائی
، نهانی در محلی مرتب نموده اند به عنوان ((متحد المال)) ، چاپ ، و به فوریت در میان بهائیان پخش کرد)) (( و در آن مرا بی دین خواند و با بی شرمی و بی آزرمی دروغها به من بست و گفت : گذشته از اینکه از آلودگی به هر رسوایی و بدنامی پروا ندارد با دشمنان کیش بهائی مانند آواره و نیکو رفت و آمد دارد . از اینرو او را به خود راه ندهید و برانید و هر جا دیدید رو برگردانید.هنوز این برگ به دست همه نرسیده بود که پدر بیمار مرا شبی به زور به محفل روحانی خواستند و بردند و گفتند باید او را از خانۀ خود بیرون کنی.)) (( در این هیاهو و گفتگو بودیم که نوروز در رسید.)) (( پس از چند روز دوتن به خانۀ ما آمدند و پدرم را ترساندند و به او گفتند باید فرزندت صبحی را که در خانه پنهان است بیرون کنی وگرنه گرفتار خشم و خروش شوقی و پیروان او خواهی شد و زندگی بر تو تنگ خواهد گشت.)) بیچاره پدر، نه می توانست که دل از من بکند و مرا از خود براند و نه یارای آن را داشت که گوش به سخن آنها ندهد. نمی دانست چه کند. روزی سر سفره نشسته بودیم. گفت: فضل الله ( مرا همیشه به این نام می خواند ) یا باید هر چه من می گویم بی چون و چرا گوش کنی یا از نزد من بروی.من بی درنگ برخاستم و بیرون آمدم. نمی دانید به او چه گذشت ! از سویی اندوهگین شد و با چشم اشکبار به من نگاه کرد و از سوی دیگر گفت: [( در اصل ، جا افتادگی دارد)] از دست اینها آسوده شوم.... ولی ... از خانه بیرون آمدم.کجا بروم؟، به که پناه برم؟، نمی دانم! که مرا راه خواهد داد و به دیدۀ دوستی خواهد نگریست ؟ هیچکس. مسلمانان مرا بهائی بد کیش و بی دین می خوانند و بهائیان مرا پیمان شکن و شایستۀ کشتن می دانند. جز این دو دسته کسی مرا نمی شناسد((.

در خیابانها به راه افتادم تا هوا تاریک شد .راه بردار به جایی نبودم. آنروزها ماه روزه بود و هوا هم سرد. چندین شب ، چون آسایشگاهی نداشتم، تا بامداد در کوی ها و برزن ها می گشتم....خوب به یادم هست که یک شب، هم گرسنه و ناتوان بودم و هم خواب بر من چیره شده بود و در رنج بودم [که] در کوچۀ سبزی کار تخت زمرد دیدم در خانه ای باز شد و زنی سفره[ای] را در توی جوی میان کوچه تکان داد. شادمان شدم . گفتم: این نشانۀ آن است که شب به پایان می رسد و نزدیک است که توپ را در کنند و من از رنج چرت زدن آسوده شوم، و دیگر آنکه نزدیک می روم تا خرده نانی به دست بیاورم. نزدیک رفتم. دیدم جز پنج پوست تخم مرغ و نیمی از پیاز گندیده چیزی در جوی نیست.به کناری آمدم ، که توپ در رفت. گفتم: باز جای سپاسگذاری است که شب به پایان رسید و خواب از سر من می پرد. دو ماه روزگار من بدین گونه گذشت،...
...
اگر بخواهم مو به مو برای شما بگویم این گروهی که برای فریب مردمان و ساده دلان نیرنگها می زنند و سخنهای ساختگی می گویند چگونه با من رفتار کردند ، سرگردان خواهید شد و شاید باور نکنید. نمی خواهم گزارش خود را چنانکه در (( کتاب صبحی)) در این باره نوشته ام دراز و گسترده بنویسم، ولی نمی توانم هم [طوری از سر آن] بگذرم، که شما ندانید این گروه با من چه کردند:
نه جایی داشتم که در آن آسایش کنم نه نانی که شکم گرسنه را سیر کنم نه جامه ای که از سرما و گرما خود را نگاه ذارم و نه کنجی که اینها را نبینم و زخم زبانشان را نشنوم. با همۀ اینها، نیرویی در من بود که شکست نخوردم و خود را نفله نکردم...."
تشرف به آستان صبح
رنج ها و تلاطم های درون صبحی (از بطلان راهی که عمری رفته بود) کم بود که رنج
جفا های عظیم بهائیان (یا به قول او هبائیان ) نیز بر آن افزوده شد. طرد و پی آمدهای آن از سوی مدعیان وحدت عالم انسانی(!) شامل زخم زبان ها،بد گوئی ها،شماتت ها،فتنه گری ها برای تحمیل فقر و بیکاری و بی آبروئی بر او مثل آوار هر روز بر سر
او فرود می آمداما او خود را دلداری می دادو دست تضرع به آستان ربوبی درافکندو
پاسخی شیرین دریافت کرد:
"...
سرانجام گفتم: ما به گمان خود، نخواستیم دروغگو و دورو باشیم ؛ به زبان
چیزی بگوییم که در دل جز آن باشد. خواستیم جوانان بیچاره که شیفتۀ سخنان
پوچ می شوند و به نام دوستی ، صد گونه دشمنی به بار می آورند و نادانی را
دانش می دانند ، از راستی گریزانند و به دنبال مردی که او را ندیده و نسنجیده اند افتاده [اند] ، گمراه نشوند و در چاه نیفتند . خدایا [،حال] در این گیر و دار و رنج و سختی ، دوست و نگهدار من کیست؟ چگونه می توانم با این گرفتاریها که دارم، مردم را به روشنی دانش و بینش بخوانم و از تاریکی نادانی و کانایی برهانم؟ از تو پاسخ می خواهم! چون اندیشۀ من و گفتگویم با خدا به اینجا رسید ، به سر پیچ کوچه رسیدم . مردی [که] آنجا نشسته و به بانگ بلند قرآن می خواند ، این آیه را به گوشم رساند: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور. ( خداست دوست کسانی که به او گرویدند .از تاریکی آنها را بیرون می آورد و به روشنی می رساند.( نمی دانید چه شادی ای از این پاسخ خدا به من دست داد! در میان کوچه برجستم و پای کوبیدم و دست افشاندم و گفتم :سپاس تو را ، که آرام دل و آسایش جان به من دادی! دیگر اندوهی ندارم.چه ، می دانم پشت و پناه من در زندگی تویی...از اینگونه برخوردها بسیار برای من پیش آمد ؛ که اکنون جای گفتنش نیست..."و بدینگونه صبحی به آغوش اسلام در آمده ، آماده پذیرش رنج هایی از این سخت تر می شود... جفاهای اصحاب وحدت عالم انسانی!
"...
سخن به درازا کشید می خواستم در این باره بیشتر سخن پردازی کنم و ستمها و رنجها و آزارها [یی را] که از گروه هبائیان دیدم برایتان بنویسم تا اینها را خوب بشناسید و بدانید اینها که در آشکار دم از مهر و دوستی مردم و یگانگی جهانیان می زنند و به زبان می خواهند دشمنی و بد خواهی و کینه توزی را از میان بردارند ، در نهان از هر دشمنی برای مردمان سرسخت ترند و در دل آرزویی ندارند جز کینه توزی و پدید آوردن خشم و آشوب میان کسان. نه تنها پدر مهربان مرا وادار کردند تا فرزندی را که از او جز بندگی و راستی و درستی چیزی ندیده بود از خود براند و از خانه بیرون کند، بلکه گام فراتر نهادند و در کمین نشستند که اگر بتوانند مرا از میان بردارند. در این کار [نیز]آزمایشها دارند:بسیاری[بودند] که پس از گروش به این دین و فداکاریها در این راه، چون دریافتند که راه نادرست رفته[ اند] و ازنیمه راه برگشتند، به دست ستم اینها نابود شدند
.((
))
از این گونه کارها بسیار کرده اند... اگر بخواهم گزارش بسیاری از مردم را که به دست آنها نابود شدند بگویم، به دفتری جداگانه نیاز می افتد ...با این همه [هبائیان] خامش ننشستند و پی در پی به این در و آن در نوشتند که صبحی راندۀ هر در است و کسی به او نمی نگرد... از سوی دیگر، چند تن را گماشتند تا ببینند با من چه کسی دمساز است و رفت و آمد دارد تا او را باز دارند ، و اگر از پیروان شوقی است از خود برانند. بیچاره بهائیها همه نگران بودند که مبادا در گفتگو و آمیزش با من، گیر بیفتند. هر گاه در کوچه و بازار با یکی از این گروه برخورد می کردم ، دشنام و ناسزا می شنیدم و از روی خشم به من نگاه می کردند و روی خود را بر می گرداندند.چند بارهم در خیابان چنان به من تنه زدند که به زمین افتادم.در همان روزگار من چند روزی بیمار شدم . پدرم آگهی یافت . آرام نداشت و از ترس هم نمی توانست به سراغ من بیاید واز من بپرسد. به ناچار ساعت نه و ده شب، با هشیاری و پس و پیش نگریستن به در خانۀ ستوده می آمد و با چشم تر از او می پرسید که صبحی چگونه است ؟ بهبودی سافته یا هنوز ناخوش است ؟...
)
فرزندان من؛این گروهند که می خواهند مردم جهان را با هم یکی کنند و دشمنی و بیگانگی را از میان بردارند!!!( نمدانید من وقتی که از ستوده این را شنیدم چگونه بیحال شدم! باز می گویم نمی خواهم مو به مو از ستم و آزاری که از این گروه به من رسید برایتان بگویم؛ زیرا دلتنگ می شوید و بر اینها نفرین می کنید و دشمنی آنها را در دل می گیرید . باری؛ خداوند مرا در برابر نابکاری و بد اندیشی آنها نگاهداری کرد تا امروز بتوانم فرزندان خود را به راستی و درستی بخوانم و بر و بهرۀ آزمایش خود را بگویم، که فریب نا کسان را نخورند... هر جا که من دنبال کاری می رفتم تا نانی به دست آرم و بخورم، می رفتند و می گفتند : این آدم شایسته نیست. مردی نادرست و رسواست.
...
هر جا از من بدگویی می کردند و چنان دوز و کلک چیده بودند که در گوشۀ گمنامی بخزم و اگرآسیبی به من رسانند کسی در نیابد.[اما]هر چه در این راه بیشتر کوشیدند به جایی نرسیدند و از بخشش خدای بزرگ ، تیرشان به سنگ خورد، و[سرانجام چنین شد که] مرد گمنامی زبانزد همه گشت..."
جاودانگی در پناه حقیقت
آری ،صبحی با یک عزم الهی علیرغم همه سختی ها حقیقت را در آغوش می گیرد و همه عواقب چنین تصمیم بزرگی را با شجاعت پذیرا می شود... پس از چندی به رادیو سراسری می رود و با هنرمندی و داستان پردازی ،هدایت جوانان وطن را مشتاقانه به عهده می گیرد و تا جان در بدن داشت با این عشق یعنی عشق به هدایت و بالندگی جوانان لحظه های زندگی را به جاودانگی معنویت الهی در پرتو آئین محمدی پیوند می زند تا آنکه پس از سالیانی متمادی خدمت به وطن و تلاش در راه اعتلای جوانان و خدمات فرهنگی و علمی وهنری روج بزرگش بسوی خالق مهربان پر کشید ...ودر ساعت چهار و ده دقیقۀ صبح روز پنجشنبه هفدهم آبان1341در بیمارستان در گذشت و آخرین سخن او قبل از خاموشی این بود: خدا همۀ شما
را به سلامت دارد.)) در مجموع صبحی نزدیک به بیست و دو سال در رادیو به قصه گویی مشغول بود. اما پس از مرگ او نیز ( به گفتۀ یکی از مسئولان آرشیو نوار رادیو) حدود ده سال نوارهای قصۀ او، مجدداً از رادیو پخش می شد...
خدایش رحمت کنادکه با آگاهی و جسارت وصف نشدنی یک الگوی حقیقت جویی را فراراه همه حق دوستان بویژه جوانان بهایی نهاد تا به شعارها و ظواهر دل نبندندو باپژوهش بطلان تاریکی را فریاد کنند...

 

بازگشت به صفحه اصلی نشریه


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|چهارشنبه دوم مرداد 1387 - 12:57

لينك ثابت |

" فضل الله مهتدی صبحی "یکی از نجات یافتگان فرقه ی بهائیت
 

طي سالهاي بعد از شهريور ۱۳۲۰ مبارزه بر ضد بهائيت بالا گرفت و براي خود ادبيات ويژه اي را در متون فارسي از مطبوعات گرفته تا کتابها و جزوات تشکيل داد. رديه نويسي ها و خاطرات بخشي از آنها بود. اندکي بعد اين کار با نظم و  ترتيب جدي تري دنبال شد و کساني به طور خاص در پي بازگرداندن بهائي ها به آيين اسلام بودند.

البته بخشي از ادبيات ضد بهايي مربوط به دوران شکل گيري آن در آغاز حکومت ناصري است. در باره اين ادبيات در فارسي کمتر نوشته اي به چشم مي خورد. آن طرف هم هرچه منتشر مي شود از بهائي هاست که کمتر به اين مباحث مي پردازند.

از حق هم نبايد گذشت که مرام بهائيت بهترين خاطراتش در جذب افراد و همزمان بدترين آنها در بيرون رفتن آنان از بهائيت است. فکر نمي کنم در هيچ آييني اين قدر سريع کساني جذب شوند و با همان سرعت بلکه بالاتر از آن، از آن مرام درآيند و  بيرون روند.

اگر کسي مطبوعات يکي دو دهه پيش از انقلاب را ورق بزند خواهد ديد که چه قدر بهايي با عکس و مشخصات در مطبوعات اعلام انزجار از مرام بهائيت کرده اند. شايد هزاران نمونه را در نشريه نداي حق بتوان يافت که آن زمان توسط سيد حسن عدناني چاپ مي شد. شنيدم که پرونده هاي اين قبيل افراد را هم مرحوم آقاي حلبي جمع آوري کرده و در کتابخانه آستانه قدس به وديعت نهاده است. اي کاش آن اسناد هم چاپ مي شد.

اما در مطبوعات مذهبي ده بيست و سي مقالات و خاطرات فراواني در رد بهائيت چاپ شد . نشريه آيين اسلام از آن جمله بود. مرحوم حاج سراج انصاري هم سلسله مقالاتي تحت عنوان بهايي کيست داشت و ديگران.

اما آنچه در آن زمان جالب توجه بود، خاطرات بيشماري از سران بهائيت بود که برگشته بودند و به تدريج خاطرات خود را در مجلات ديني به چاپ مي رساندند.

يکي از اينها فضل الله مهتدي صبحي بود که خاطراتش هم در نشريات چاپ شد و هم به صورت کتاب. ديگري هم عبدالحسين آيتي بود که او هم در نگارش در رد بهائيت آن هم بر اساس خاطراتش تلاش زيادي کرد.

صبحي و پدرش از نزديکان عبدالبهاء يعني باني بهائيت – پس از مير علي محمد باب که باني بابيت بود و صبح ازل ادامه دهنده راهش  و عبدالبهاء از نيمه راه همه چيز را به نام خود ثبت کرد – بودند و به او و مرام بهائيت خدمت کرده بودند.

آنچه اکنون چاپ شده خاطرات همان صبحي است که در شکل و شمايل جديد عرضه شده است. مقدمه اي به عنوان پيش نوشتار دارد که شرحي است از جريان صوفيه و چگونگي شکل گيري مذهب شيخيه توسط شيخ احمد احسايي و بعد هم درآمدن بابيت از دل آن و تغيير شکل آن به صورت بهائيت و بعدهم شرح حال عبدالبهاء و عباس افندي و شوقي افندي و برخي ديگر از انشعابات آن.

بايد همين جا عرض کنم که در اين باب هنوز هم يک صد و پنجاه صفحه نخست کتاب بهائيان محمد باقر نجفي عالي است.

پس از آن شرح حال صبحي آمده و تصويري از او در بچگي و بعد هم زندگينامه اش و اين که چه سالهايي در خدمت بهاء و بهائيت بوده است.

زان پس ديگر خاطرات خود اوست که خواندني است.

 

منبع :سرخوردگان و پشیمانان از فرقه بهائیت


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|دوشنبه ششم خرداد 1387 - 7:27

لينك ثابت |